<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آزاده پورزند</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Jun 2008 06:09:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آیا مذهب باعث خشونت می شود؟</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.emergency.com/media/IraqiExplosion_ied.jpg&quot; style=&quot;width: 258px; height: 268px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;دیروز
مطلبی به نام&lt;a href=&quot;http://www.hds.harvard.edu/news/bulletin_mag/articles/35-23_cavanaugh.html&quot;&gt; &quot; آیا مذهب باعث خشونت می شود؟&quot;&lt;/a&gt; نوشته ویلیام ت. کاوناق،
در ژورنال دانشکده دین شناسی دانشگاه هاروارد خواندم. این مطلب مفصل با عکسی تکان
دهنده و زیبا آغاز می شود. این عکس تصویر یک تفنگدار افغان ضد طالبان است که در
کنار تانک و جا نمازش نشسته، دست هایش را به آسمان بالا برده و هنگام غروب آفتاب
نماز می خواند.&lt;span&gt; &lt;/span&gt;در این مطلب نویسنده می
کوشد تا طرز تقکرمعمول درباره خطر مذهب برای ترویج خشونت را به چالش بکشد. مطلب
این گونه آغاز می شود: &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;
همه می دانند که مذهب ظرفیت خطرناکی برای ترویج خشونت دارد. این برداشت از مذهب اندیشه
رایج درجوامع غربی است. چنین طرز فکری درباره مذهب زیربنای بسیاری از سیاست های
غرب( از محدود کردن نقش عمومی مذهب در جامعه گرفته تا سیاست صدور دموکراسی به&lt;span&gt; &lt;/span&gt;کشورهای خاورمیانه) است. در این مقاله می کوشم
تا اندیشه معمول غرب درباره طبیعت خشونت زای مذهب را به چالش بکشم. اما نقد من از
این طرز تفکر با نحوه انتقاد افرادی&lt;span&gt; &lt;/span&gt;که
خود را مذهبی می نامند متفاوت است.&quot; &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;یکی
ار اساسی ترین پرسش های کاوناق، نویسنده این مقاله، تعریف مفهوم &quot;مذهب&quot;
است. پس از بررسی برخی از تعاریف مکتوب، او به این نتیجه می رسد که هیچ فیلسوف،
محقق و نویسنده ای موفق به ارایه تعریف دقیقی از مفهوم مذهب نشده است. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;به طور مثال جداسازی مرزهای مذهب برای بسیاری از
دانشمندان مسابل دینی و اجتماعی امری دشوار است. برخی از این تعاریف به شرح ذیل
است:&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;





&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;به
گفته جانوتون ز. اسمیث، مذهب آفریده مطالعات دانشمندان است...مذهب به خودی خود
وجود ندارد و موجودیت آن مستقل از مطالعات بشریت نیست. &lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;براین
سی. ویلسون معتقد است که نا توانی در تعریف مذهب یکی از نشانه های وجوه تعصب آمیز
علم اصول است که بیشتر در علم مطالعات مذهبی آشکار شده است. &lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;تیموتی
فیتزگرالد ادعا می کند که هیچ تعریف منسجمی از مذهب وجود ندارد. او معتقد است که
به کلمه مذهب باید به عنوان فرمی از پیچیده سازی و فتنه سازی نگاه شود. &lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;کیمبال
هم در نوشته های خود ذکر کرده است که هرگاه از شاگردانش معنی مذهب را جویا می شود،
آن ها به نحوی شگفت انگیز در افکار خود مردد می شوند و در نهایت نمی توانند معنایی
دقیق از مذهب ارایه دهند. اما کیمبال این عدم توانایی در تعریف مذهب &lt;span&gt; &lt;/span&gt;را نشانه ای آشکار از روزمرگی این مفهوم می داند.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;با
ذکر موارد فوق، نویسنده نتیجه گیری می کند که اگر تعریفی دقیق( با مرزبندی های
مشخص) از مذهب در دسترس نیست، تقسیم تفکر دنیا به دو بخش &quot;مذهبی&quot; و
&quot;سکولار&quot;، تقسیمی تقریبا بی پایه است که اساس منطقی ندارد. او می
افزاید: &quot; آن چه سکولار شناخته می شود مانند مکاتبی همچون ملی گرایی و
لیبرالیسم می توانند به اندازه آن چه&lt;span&gt; &lt;/span&gt;مذهب
خوانده می شود، مطلق گرا، تفرقه انداز و غیر منطقی باشند. مردم به بسیاری دلایل می
توانند دست به کشتن یکدیگر بزنند(...) بحث من این است که جداسازی خشونت مذهبی و سکولاریستی امری سودمند نیست و
در واقع گمراه کننده است که به پیچیده تر شدن قضیه منجر می شود.&quot; &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;فرازهایی
از این مطلب به من یادآوری کرد گروه هایی که در خاورمیانه و در زادگاهم ایران در
حال چالش با یکدیگر هستند و ضمن آن مردم را به دو طیف فکری تبدیل کرده اند، در
نهایت رفتارشان به جامعه سودی نمی رساند و از خشونت ها نمی کاهد. به نظر می رسد
برای کاستن از نگرانی ها نمی توان فقط به نقد مذهب پرداخت. بلکه بهتر است خشونت،
ریشه ای به بحث گذاشته شود. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;از
هر زاویه ای که به موضوع نگاه کنیم، می بینیم این تاکید اغراق آمیز است که&lt;span&gt; &lt;/span&gt;دین جامعه را در غرب، شرق، شمال و جنوب به
خشونت می کشاند. حال آن که به تجربه دیده ایم در جایی تاکید بر مذهب منشا خشونت می
شود و جای دیگر تاکید بر سکولاریسم. آیا نمی شود خشونت را بدون مرزبندی های دینی و
غیردینی، بر پایه نمونه های واقعی بررسی کرد؟ آیا نمی شود به جای تکرار این که
تنها دین مایه خشونت است همه عوامل خشونت زا را بررسی کرد؟ آیا نمی شود در هر
جامعه متناسب با ویژگی های آن جامعه شیوه های کنترل و مهار خشونت را پیدا کرد و به
اجرا گذاشت؟&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پرسش
ها بسیار است و تاکید بر این که خشونت فقط از دین سرچشمه می گیرد مبنای علمی
ندارد. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 06:09:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی نام</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;چندین
سال از آن جرقه پر از امید و احساس که در چشمهایم و وجودم آشوب کرد، می گذرد. چه ساعت
ها که با او گذراندم. چه قدر برای هم داستان تعریف کردیم. الکساندر برایم از شگفتی های کشورش، آمریکا ،می گفت و من برایش از خاطرات ایرانم تعریف می کردم. چه قدر با هم خندیدم و
گریه کردیم. چه قدر در چشمان هم آینده را بی تابانه جستجو کردیم. عشقی بود فرای
حرف های این زمین گرد. بلند پرواز بود و رویاپرداز...معصوم تر و شاید محتاط تر از آن
بودیم که حتی دست دیگری را نوازش کنیم. روزها و ماه ها و چند سالی گذشت تا بالاخره
روزی زیبا رویی خداگونه او را با خودش برد. من ماندم و بلور هزار تکه شده
آرزوهایم...ماه ها احساس می کردم چشمانم از حدقه درآمده است. دلم را جادوگری کثیف
با ناخن های چندش آورش چنگ می زد و خون در گلویم خشک می شد. اشک ریختن را، گریه
کردن را سخت از یاد برده بودم. به تکه گوشتی می ماندم که از خودش به حد مرگ بیزار
بود. حتی به یاد آوردن رویاهایم در کنار او مرا دچار انزجار می کرد، تهوع امانم
نمی داد. به هر آن که در گوشه آسمان نشسته بود و اسمش خدا بود التماس می کردم تا
به من جرات گریه کردن و خشمگین بودن بدهد. دلم می خواست حس کنم...حتی اگر آن حس،
تنفر بود....آرزوهای دور و درازم از بالای ابرها به خاک زیر پایم رسیده بودند و
حتی حشرات روی زمین به آن ها پشت می کردند. قریب به یک سال از آینه پرهیز می کردم.
دیدن چهره ام من را مضطرب می کرد. می ترسیدم یکباره آینه و خودم را با هم نابود
کنم.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;در
این دوران تنفر از خود، لحظه ای به خودم آمدم و آزاده ای را دیدم که انگار بزرگ
شده بود، طعم گس عشق را مزه مزه کرده بود، تلخی &lt;span&gt; &lt;/span&gt;شکست را که به زهرمار می ماند خوب چشیده بود.
آزاده ای را دیدم که در این جنگ تن به تن با خود هزار و یک اشتباه کرده بود. اشتباهاتی
که حالا فقط می شد به آن ها قاه قاه خندید و با پس لرزه هایش دست و پنجه نرم کرد...قهقهه
هایی که صدای دلخراشش مو را به تن سیخ می کند و استخوان ها &lt;span&gt; &lt;/span&gt;را می لرزاند. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;او
هنوز هم نمی داند که بر من چه گذشت. دانستنش اصلا چه سودی دارد؟ &lt;span&gt; &lt;/span&gt;با هر مشقتی بود، حال زار من را نادیده گرفت و
دوستی مضحکمان را با چنگ و دندان حفظ کرد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;دوست
خوبی است. آن زیباروی خداگونه هم این روزها برایم دوست خوبیست. دوستشان دارم. دنیای
غریبی است...&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 08:23:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا آزاده؟</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>



&lt;p align=&quot;baseline&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 338px; height: 329px;&quot; src=&quot;http://www.22522.com/vb/image.php?u=19039&amp;dateline=1182548565&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وقتی
دنیا آمدم، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;هرکدام از افراد خانواده نام
متفاوتی برای من در نظر داشتند: جیران، شیرین، گلی....اما فردای آن روزی که دنیا
آمدم، مامانم نام جدیدی برای من انتخاب کرد: آزاده. تولد من مصادف است با سالگرد
روزی که رضا شاه&lt;span&gt; &lt;/span&gt;کشف حجاب را اجباری اعلام
کرد. در پی این سیاست جدید در مورد حجاب ، بی بی ( مادر بزرگ مامانم- جد من) که با
چادر نماز گل گلی به خیابان رفته بوده، گویا توسط نیروهای کشف حجاب کتک می خورد. این تجربه تلخ باعث می شود که بی بی چندین ماه خانه را ترک نکند. و حالا من درشرایطی
یه دنیا آمده بودم که حجاب برای زنان و دختر بچه های تازه بالغ اجباری بود. 49 سال
بعد از سیاست کشف حجاب رضا شاه&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و کتک
خوردن بی بی، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;پا به دنیایی گذاشته بودم که
این بار &quot;بد حجابی&quot; جرمی نابخشودنی بود. فکر می کنم که اسم
&quot;آزاده&quot; به خیال مامانم قرار بود من را از توهین و کتک و تحمیل حجاب و
خیلی قوانین عجیب و غریب دیگر محفوظ نگه دارد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعدها
که کمی بزرگ تر شدم، تلویزیون ایران هر شب فیلم مردان جوانی با ریش های بلند و
اصلاح نشده را نشان می داد که از زندان های عراق بازگشته بودند. مجری اخبار اعلام
می کرد: &quot; آزادگان میهن شهید پرور ما امروز به وطن و به آغوش خانواده هایشان
باز گشتند&quot;. من در حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده بودم، از این که همنام
این مردان &quot;ریشو&quot; بودم حرص می خوردم. می رفتم سراغ مامان و بابا و به آن
ها می گفتم که اصلا از اسمم خوشم نمی آید. بعضی اوقات حتی به خاطر اسم
&quot;آزاده&quot; در عالم کودکی خودم اشک می ریختم. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;





&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بزرگ
تر که شدم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;فهمیدم که &quot;آزادگان&quot;
بسیار هم انسان های خوبی بودند که به خاطر حفظ مرزهای ایران جانشان را به خطر
انداختند و سال ها در زندان های عراق زجر کشیدند. اما اسم &quot;آزاده&quot; هنوز
هم برایم معما است. حداقل در خانواده ایی که من به دنیا آمدم، آن روزها از حس
&quot;آزادی&quot; خبری نبود. در ترس و اختناق زندگی می کردیم. یاد گرفته بودیم با
همان حس ترس و وحشت خوش بگذرانیم و به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم. اما هنوز هم از
حس &quot;آزادی&quot; خبری نبود.&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;این
روزها در اخبار و مقالات و کتاب های ایران اسم &quot;آزاده&quot; زیاد به گوشم می
خورد. بیشتر &quot;آزاده&quot; ها زنان جوان هم نسل من هستند. &quot;آزاده&quot;
ها امروز &lt;span&gt; &lt;/span&gt;کارگردان تئاتر، نویسنده، دکتر،
مهندس، موسیقیدان و نقاش شده اند. برخی هم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;فعال حقوق زنان هستند. حتما &quot;آزاده&quot;
هایی هم در رویای اسمشان به فراموشی سپرده شده اند. هنوز هم دلم می خواهد از پدر و
مادر همه آزاده خانم ها بپرسم: &quot; چرا اسم ما را در آن روزگار انقلاب و جنگ
آزاده گذاشتید؟&quot;&lt;br /&gt;
&lt;!--[if !supportLineBreakNewLine]--&gt;&lt;br /&gt;
&lt;!--[endif]--&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 18:00:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد روزهای خوب دبیرستان در آمریکا بخیر!</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;object width=&quot;425&quot; height=&quot;355&quot;&gt;&lt;param name=&quot;movie&quot; value=&quot;http://www.youtube.com/v/sbMNJNjpMuw&amp;hl=en&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;wmode&quot; value=&quot;transparent&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src=&quot;http://www.youtube.com/v/sbMNJNjpMuw&amp;hl=en&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; wmode=&quot;transparent&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;355&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 21:11:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> وقتی که دیگر نمکی نمی آید!</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt;چند
شب پیش حسابی سرما خورده بودم، لرز کرده بودم و تب داشتم. همین طور که در تختم وول
می خوردم و ملحفه را بیشتر و بیشتر دور خودم می پیچیدم، موبایلم را برداشتم و میان
خواب و بیداری به لیلی( خواهرم) زنگ زدم. با این که دیروقت بود، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;خوشبختانه گوشی را برداشت. مثل هر روز و هر شب
کلی با هم حرف زدیم و غیبت کردیم. نمی دانم چه شد که هردو یادمان به صداهایی که هر
روز صبح( به خصوص روزهایی که مریض می شدیم و به مدرسه نمی رفتیم و روزهای تعطیل) و
بعدازظهر در تهران از بیرون پنجره اتاق به گوش می رسید. لیلی آنقدر پای تلفن دلقک
بازی درآورد که من با آن تب و لرز از خنده دیگر نمی توانستم نفس بکشم. باورم نمی
شود که بعد از این همه سال، او هنوز نه تنها صدا و کلمات تمام نمکی ها، گردویی ها،
هندوانه و خربزه ای ها، پنبه زن ها و واکسی ها را به یاد دارد، بلکه می تواند
دقیقا مثل آن ها داد و فریاد کند و با همان لحن و خستگی مفرط که در صدایشان بود،
حرف بزند:&lt;o:p /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;
نممممممممممممممممممممممممممکیه! نمککککککککککککککی!&quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;گردوییییییییییییییییییییییی!
گردویی!&quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;گردوووووووووووووووی
تازه!&quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;واکسیه!
واکسی! کفش کهنه داری؟&quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;هندوووووووووووووونه!
خربزه! بدو بیا و ببر تا تموم نشده!&quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خلاصه
آن شب کلی با لیلی خندیدیم و سعی کردیم فکر کنیم و حدس بزنیم که سرنوشت زندگی آن
ها را به کجا برده است. آن شب تا صبح صدای آن ها در گوشم بود. هیچ وقت آخرین باری
را که از ابوالفضل( بهترین و مهربان ترین گردویی محل) گردو خریدم را از یاد نمی
برم. مثل همیشه یک فال اضافه برآن چه از او خواسته بودم برایم جدا کرد و با لبخند
در کیسه ایی کوچک به دستم داد. نمی دانستم آخرین بار است که از او گردو می خرم!&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 02:46:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری که خاله پیش از خداحافظی برایم خواند...</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>چند روز پیش خاله به دیدنم آمده بود. حضورش، حرف هایش، چهره اش و صدایش بوی روزها و شب های به یادماندنی تهرانمان را می داد.  گویی از عمق خاطره ها و گذشته های دور سفر کرده و آماده بود. خیلی حرف و داستان داشتم که برایش بگویم. اما نگفتم. نمی دانم چرا. این دوری لعنتی حتی طعم خوش دیداری چنین کوتاه و پر از احساس را هم گس می کند. خاله چند روز است که رفته است و من دلم برایش صد باره تنگ شده...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیش از رفتنش، با همان صدا و لحنی که برایم تداعی خانه است، این شعر را برایم خواند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عقاب با ولعی سینه کبوتر را&lt;BR&gt;گرفته بود به چنگ،&lt;BR&gt;و داشت از همه سو می درید و می بلعید،&lt;BR&gt;کبوتر اما آه، &lt;BR&gt;میان درد گره خورده اش می اندیشید&lt;BR&gt;چرا شتابزده؟&lt;BR&gt;           می شود به آرامش&lt;BR&gt;کبوتران را خورد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-سعید سلطانی طارمی&lt;BR&gt;از کتاب  &quot;بدایع شکوهمند زن و زمین&quot; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jan 2008 06:40:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط در یک دقیقه عقل، عشق</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://humor.beecy.net/menwomen/womansong/woman1T.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&quot;فقط در یک دقیقه عقل، عشق&quot; به دلم نشت و مرا به فکر واداشت. به نظرم جالب ترین نکته در این قطعه ادبی دید قصه گو(ترزا، جوانی یا میرا) و احساس دوگانگی او با خودش و محیط اطرافش است. برای مثال ، در توصیف گروه هم کلاسی هایش که درپارک راه می روند، همزمان از ضمایر &quot;آن ها&quot; و &quot;ما&quot; استفاده می کند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;گفتم شاید این قطعه به دل شما هم بنشیند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فقط در یک دقیقه عقل، عشق&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;مرتضی میرآفتابی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;برای شادی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فقط در یک دقیقه وقتی هزار رعد و برق بر آسمان زد و باران بی امانی شروع به باریدن کرد، در آن غروب، فهمیدم دختر بیست و چهار ساله یی هستم که عقب مانده ام و عقل ندارم. مادر و پدرم بیست و پنج سال پیش ازدواج کرده اند و من &quot;ترزا&quot; یا &quot;جوانی&quot; یا &quot;میرا&quot; دختر آن ها هستم…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در آن یک دقیقه فهمیدم پدر و مادرم آنقدر زیبا بوده اند که من می توانستم هزار سال به&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;آن ها فکر کنم. زیبا تر از باران بودند. زیبا ترین و عاشقانه تر؛ روشنا آن غروب و رعدی که می ترکید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;باران چنان می بارید که من چنین روزی تا آن روز ندیده بودم. تمام آن سال ها در آن آسایشگاه به درخت های آن طرف رودخانه نگاه می کردم و منتظر بودم. و دایم صداهایی به گوشم می رسید که به ما دستور می دادند، به ما تحکم می کردند. چند اتومبیل پلیس در برابر در ورودی پارک ایستاده بودند و چراغ های پرنور و قرمزشان می چرخید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فقط یک دقیقه، 60 ثانیه، عقلم مرا آگاه کرده بود و روشنایی تابنده ای که محصورم کرده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;من در آن یک دقیقه صدای رودخانه را هم شنیدم که از وسط پارک پیچ و خم خورده بود و به بالای کوه می رسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ما از دندان ها و از چشم های سگ های قوی هیکلی که مردم به پارک آورده اند می ترسیم. ما را بو می کنند و دور ما می چرخند. کلاغ ها غارغار می کنند و به طرفی می روند...و آدم هایی از کنار ما رد می شوند که انگار مجسمه هایی از ترس و خشم هستند که هیچ کس را نمی بینند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ما را می برند به پارک. پنج شش سگ قوی هیکل ما را همراهی می کنند. وارد پارک که می شویم آدم هایی که توی پارک گردش می کنند و راه می روند با خشم و یا ترحم و یا با بی اعتنایی به ما نگاه می کنند. جاده پارک را تازه آسفالت کرده اند. می ایستیم که گل های نیلوفر را نگاه کنیم که یک گروه بچه و نوجوان عقب مانده پیدایشان می شود. همه شان مات و گنگ روبه رو را نگاه می کنند. من در میان آن ها هستم. صورت دو سه مربی که ما را و یا آن ها را همراهی می کنند در خیالم، توی ذهنم می ماند. تمام شب به بچه ها به آن ها فکر می کنم. صورت ها معصوم، بی گناه، خسته و بی روح است. مثل این که فکر نیرومندی خنده و حرف زدن را از یاد آن ها یا از یاد ما برده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بچه ها با نگاه بهت زده از جلو ما رد می شوند. سگ ها پارس می کنند. مربی های آن ها تنها فرقشان این است که سن سالشان از ما و یا از آن ها بیشتر است. من درصورت مربی ها دردی می بینم که می خواهم تمام شب گریه کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اما آن ها هم مثل ما بهت زده نگاه می کردند و مثل این که در محاصره بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خودم را مابین آن ها می بینم. خسته ام. چیزی جز پشت سر بچه ها که داریم به طرف آسایشگاه می رویم نمی بینم. سینی نان سفید و یک برش کالباس چرب به دستم است. تا برویم پشت میز انتحاربنشینم و به صورت هم مدرسه ای ها نگاه کنم. کلاغ ها بالای سر ما غارغار می کنند و از رودخانه رد می شوند بروند آن طرف پارک پشت درخت های کهن، شب ها توی تاریکی یک نفر می آید توی خوابگاه مثل سایه سنگینی ست مثل شبحی که می خواهد پنهان بماند. ما نمی دانیم او کیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;من سنگینی او را روی گرده هایم احساس می کنم. تنم را می شکافد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;باران دارد یکریز می بارد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;من &quot;جوانی&quot;، &quot;ترزا&quot; یا میرا به صدای بارانی که تمامم نشدنی است گوش می دهم و درون باران زیر درخت های کهن در سیاهی غلیظ خسته شده ام؛ شاید آن ها دیگر هرگز مرا پیدا نکنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;باران غوغا می کند در تاریکی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نشریه باران، شماره 16، تابستان 1386، سوید. صفحه 127&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 07:11:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالعه مفهوم &quot;شادی&quot; از دیدگاه ادبی </title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.princeton.edu/~paw/web_exclusives/features/features_pics/Soni.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در شرایطی که ایرانیان به بهانه های سیاسی و فرهنگی حق شادمانی را تا حدود زیادی از دست داده اند، احتمال دارد مطالعه تحقیقات ویوسون سونی را سودمند بیابند. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;برای مشاهده صفحه انگلیسی &lt;A href=&quot;http://www.princeton.edu/~paw/web_exclusives/features/feat_051502a.html&quot; target=_blank&gt;این جا را کلیک کنید&lt;/A&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مطالعه مفهوم &quot;شادی&quot; از دیدگاه ادبی&lt;/STRONG&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نوشته: رگینا ریوریو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ترجمه: آزاده پورزند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تکاپو برای شاد بودن، حق غیرقابل انتقال ما &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;انسان ها است. در حریم ادبیات، هیچ گاه تلاش بسزایی برای درک مفهوم شادی نشده است. اما، در سال 1991 ویوسون سونی در دانشنامه دکترای خود در دانشگاه دوک برای نخستین بار به بحث ادبی تکاپو برای شاد بودن پرداخت. تحقیقات او باعث گشایش بحث نوینی درمحافل ادبی شد و توجه استادان و پژوهشگران را به خود جلب کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فردریک . آر.جیمسون، رییس دانشکده ادبیات دانشگاه دوک، اظهار داشت:&quot; ما همیشه می دانستیم که او یکی از برترین دانشجویان ما است&quot;. وی افزود &quot; مفهومی که سونی از شادی در رابطه با ادبیات کلاسیک و مدرن ارایه می دهد، دیدگاهی نوین می آفریند&quot;. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فریفته آموزه سلون، حقوقدان آتن باستان، که می گوید،&quot;هیچ انسانی را خوشحال فرض مکن مگر آن انسان مرده باشد&quot;، سونی مفهوم شادی را از یونان باستان تا دوران مدرن با جزییات دنبال کرد. او در تحقیقاتش یادآورمی شود که در یونان باستان شادی متعلق به دنیای پس از مرگ آدمی است که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;اعمال و کردار او از سوی جامعه بشریت قضاوت می شود. در قرن هجدهم، اما، شادی به مفهمومی انتزاعی تبدیل و قضاوت آن صرفا بر عهده شخص گذاشته شد. در این مقطع شادی تبدیل به &quot;مجموعه ای از لذت ها&quot; شد و دیگر با تاکیدات اخلاقی در ارتباط مستقیم نبود. سونی سال های متمادی را صرف مطالعه روایت ها و زندگی نامه های بسیاری کرد. سرانجام، او به این نتیجه رسید که تغییر در مفهوم شادی بی تردید عواقب سیاسی بسیاری از جمله انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا، با خود به همراه داشته است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پس از اتمام مقطع دکترا، سونی فوق دکترای خود را از دانشگاه یل اخذ کرد و اکنون در دانشگاه میشیگان استاد دایم ادبیات قرن هجدهم انگلستان است. با وجود این که کار دانشگاهی او در دانشگاه دوک و با گذراندن کلاس های تیوری ادبی آغاز شد، سونی زندگی ادبی و دانشگاهی خود را مدیون بزرگ شدن در دوران آپارتاید در دوربان، آفریقای جنوبی، است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;سونی زندگی خود در آفریقای جنوبی را چنین توصیف می کند، &quot; وقتی که من در آفریقای جنوبی بزرگ می شدم، صحبت کردن درباره فرهنگ و سیاست بسیار خطرناک بود. این محدودیت باعث شد که من به علوم روی آورم&quot;. دانش او در علوم طبیعی و ریاضیات، او را به دانشگاه پرینستون آورد و او در این دانشگاه به مطالعات خود در ریاضیات مشغول شد. اکنون که او دور از تبعیض های نژادی آفریقای جنوبی به سر می برد و به عنوان یک&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;شهروند درجه دو( بومی ) به او توهین نمی شد، سونی &quot; آزادی فکر کردن را بازیافت&quot; . او در این فرصت به فکر و مطالعه درمورد مسایل گوناگون مانند &quot; قدرت سیاست و فرهنگ در شکل گیری زندگی یک انسان&quot; پرداخت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;سونی می گوید: &quot; احساس می کنم که در طول زندگی ام مفهوم شادی در من طراحی و ساخته شده است.&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 00:36:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جواب مسعود بهنود به نامه من</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>آزاده عزیزم&lt;BR/&gt;نه گسيخته نبود نوشته ات. به نظرم همان که در ذهنت گذشت نوشتی صادقانه. بی اعتنا به آن که ديگران چه فکر می کنند. آره نازنينم. همان است که نوشتی.&lt;BR/&gt;روزی را به ياد می آورم که مامان مهری ات در زندان بود و من و بابا سیامک رفته بودیم در خانه شمس الواعظین - که او هم در زندان بود - . مراسمی برپا بود برای اعتراض به زندانی شدن عده ای که دستگير شده بودند. از اين میهمانی بعدا بابا سیامک، من، احمد زيدآبادی و خیلی های دیگر رفتند به همان جا.&lt;BR/&gt;اما آن روز سیامک با همان اشکی که همه ما ديده بودیم که چه اسان از چشمانش سرازير می شد گفت چه حالی دارد در نبودن مهری . وقتی داشت تهمت هائی را که به مامان مهری می زنند نقل می کرد، صدایش از فرط خشم گرفته بود. ساعتی بعد از گلابدره سرازير شدیم به شوخی برای اين که فضا را عوض کرده باشم گفتم سیامک چه نطقی کردی. اگر همیشه به این خوبی بگویی و بنویسی فوق العاده است. گفت آخه همیشه که مهری را نمی گیرن.&lt;BR/&gt;اری چنین شده است روزگار ما. اما همین طور که در نامه به حمید و امیر نوشته بودم. مدار ایران ما بر این قرار نمی ماند. مقدر این بود که سهم ما نشود، اما نصيب شما خواهد شد بی ترديد که وطنتان را ازاد ببنید که در آن هیچ اهل فکر و فضلی به زندان نرود. در آن زمان از رنج هائی که نسل ما برد یاد آورید. از وقتی صدایش از خشم گرفت . وقتی پشتش از نشستن طولانی در سلول انفرادی درد گرفت. می بوسمت</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2007 12:53:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به مسعود بهنود</title>
<link>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;این نامه را در جواب &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.roozonline.com/archives/2007/07/006279.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;نامه مسعود بهنود برای حمید و امیر مومنی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;که در روزآنلاین چاپ شد، نوشتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;نگرانم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نخستین باری که دیدمتان، هر دو در یک قدمی گودالی ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا پیکر بی جان احمد شاملو را بیاورند و در این گودال بگذارند. صدای خاله سیمین(سیمین بهبهانی) که داشت در ستایش از احمد شاملو سخن می گفت، در گورستان پیچیده بود. شما و &quot;مامان مهری&quot; من به همراه خاله شیرین( شیرین عبادی) در گوشه ای زیر سایه یک درخت کهنسال و زیبا ایستاده بودید. چشمان من انگار به این گودال دوخته شده بود و نمی دانستم باید آن جا بایستم و به خاک سپردن احمد شاملو را تماشا کنم و یا خط اول عزاداران را ترک کنم و من هم مثل شما به سایه درختی پناه بیاورم. این نخستین باری بود که در مراسم تشییع جنازه کسی شرکت می کردم. مامان مهری شب قبلش به من گفته بود که دیگر موقعش رسیده که&amp;nbsp;کم کم با مفهوم مرگ آشنا شوم. و&amp;nbsp;صبح&amp;nbsp;روز بعد&amp;nbsp;من، مامان مهری و&amp;nbsp;بابا سیامک&amp;nbsp;به مراسم تشییع جنازه شاعر مورد علاقه ام، شاعر&quot;پریا&quot;، که پسر خاله پدرم هم می شد رفتیم. چه روز عجیبی بود آن روز! مامان مهری، خاله شهلا( شهلا لاهیجی) و خاله شیرین( شیرین عبادی) تازه از زندان آزاد شده بودند. عمو احمد فوت کرده بود. و یک عالمه دختر و پسر جوان در خیابان ها یک صدا شعرهای احمد شاملو را زمزمه می کردند. . یک عده می خواندند: &quot; شما که عشقتان زندگیست&quot; و عده ای دیگر ادامه می داندند: &quot; شما که خشمتان، مرگ است!&quot;. یک گروه زمزمه می کردند: &quot; حاشا حاشا&quot; و عده ای با صدایی رسا می خواندند: &quot; که هرگز از مرگ هراسیده باشم&quot;. یکی می گفت: &quot; پریای نازنین&quot; و دیگری ادامه می داد:&quot; چتونه، زار می زنین؟&quot;. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;مراسم باشکوهی بود. مامان مهری و خاله شیرین پشت وانتی که پیکر احمد شاملو را حمل می کرد،راه می رفتند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;از جمعیت دور شدم و به طرف درخت کهنسال آمدم. دست مامان مهری را گرفتم و زیر لب از او پرسیدم: &quot; این آقا خوش تیپه که این قدر پیپ می کشه کیه؟&quot; مامانم بلند بلند خندید، رو به شما کرد و گفت: &quot; ایشان آقای مسعود بهنود هستند&quot;. بعد من دوباره آرام گفتم:&quot; خیلی معروفه که!&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نامه زیبای شما به بچه های زندانیان سیاسی&amp;nbsp; را که خواندم، ناگهان زمان و مکان&amp;nbsp;از خاطرم رفت و به همان روزخاک سپاری احمد شاملو پرواز کردم. احساس عجیبی است. آن روز با این که همه عزادار بودیم، با این که همین مامان مهری خود من تازه از زندان انفرادی آزاد شده بود، با این&amp;nbsp; که هزار و یک مشکل روز و شب بر سر راه همه سبز می شد، ولی نمی دانم یک جوری هاله ای از امید در چهره ها دیده می شد. گویی با همه سختی ها هنوز ایران خانه ما هم بود. امن نبود، ولی هنوز اسمش &quot;خانه&quot; بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;می دانم این نامه بریده بریده و بدون انسجام است. ولی وقتی به شما خاله ها و عمو ها، به خودمان، به بچه های زندانیان سیاسی و به نسل خودم فکر می کنم، مفهوم تمرکزو انسجام از ذهنم فرار می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;همه از روزنامه روز آنلاین ، رادیو فردا، رادیو زمانه و چندین رسانه دیگر تعریف می کنند. ولی راستش را بخواهید عمو مسعود، حتی باز کردن صفحه اول روز آنلاین مرا ناراحت می کند. مقاله های خاله نوشابه را که می بینم، یادم به صدایش در کارتون هایی می افتد که در ایران با آن ها بزرگ شده ام. چه صدای قشنگی دارد! چه فارسی شیرینی! حالا نمی دانم با زبان فرانسه چه کار می کند. مقاله های عمو هوشنگ ( هوشنگ اسدی) را که می خوانم، دلم برای شوخی هایش و آپارتمانش در تهران تنگ می شود. مقاله های مامان مهری را که می خوانم، شب قبلش را تصور می کنم که چه طور از فرط &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;تنهایی و دلتنگی و گاهی خشم تصمیم به نوشتن گرفته است. مقاله های امید را که می خوانم،&amp;nbsp;یادم به مادرش&amp;nbsp;می افتد که درتهران سخت بیمار است و دلتنگ امید. مقاله های سولماز را می خوانم، با خودم فکر می کنم: &quot; اگر ما هنوز ایران بودیم، من و سولماز چه آتشی با هم می سوزاندیم&quot;. مقاله های&amp;nbsp;عمو&amp;nbsp;نبوی&amp;nbsp;(ابراهیم نبوی)&amp;nbsp;را&amp;nbsp; که می خوانم ،یادم به دفتر روزنامه جامعه می افتد و این که او حتی وقت یک لحظه نشستن هم نداشت. آن روزها چه قدر پر شور و هیجان بود! به رادیو زمانه که گوش می کنم، صدای شهرنوش پارسی پور آزرده ام می کند. ای کاش او می توانست در ایران زندگی کند! ای کاش می شد شما خاله ها و عمو های من می توانستید به ایران باز گردید. ای کاش خاله هاله را از زندان رها می کردند. ای کاش هروقت مامان مهری از این که روزی به ایران باز خواهد گشت حرف می زد، من می توانستم لبخندی از روی امید بزنم. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;زمانی بود که از بچه های شما خاله ها و عموها، به عنوان بچه های زندانیان و مبارزان سیاسی یاد می شد. اما حالا هم سالان و دوستان خود من هم زندان را تجربه کرده اند: بهاره، زینب، احمد، روزبه، میثم و جوانانی&amp;nbsp;که&amp;nbsp;یکی&amp;nbsp;پس از&amp;nbsp;دیگری دستگیر می شوند! این جوانان همه می توانستند در کودکی هم بازی های من باشند. این ها همه با صدای خاله نوشابه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;در کارتون های خارجی دوبله شده که در برنامه کودک پخش می شد بزرگ شده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;راستش را بخواهید،&amp;nbsp;عمو مسعود،&amp;nbsp;اصلا نمی دانم که چه نوشته ام و اصلا چرا این ها&amp;nbsp;را نوشتم. فقط می خواستم بگویم که....نگرانم! &lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 22:18:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehpourzand&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>azadehpourzand</dc:creator>
<guid>http://azadehpourzand.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
