16 Jan 2009
یخبندان
این جا یخبندان است. نگاه آدم ها در جستجوی ذره ای هوای گرم به هم گره می خورد. با پوتین های زشت و کهنه و چندین لایه از لباس و شال گردن در پیاده رو به تندی راه می روم. اسپارتاکوس می خواهد به اتاق کوچک و گرم و نرمش برسد. بخار نفسم جلوی چشمانم را گرفته است. عینکم بخار کرده است و دسته هایش مثل دو تا قندیل بزرگ روی گوشم سنگینی می کند. نوک دماغم را نمی بینم، ولی می دانم مثل لبو بنفش شده است. سرم را پایین انداخته ام و تند تند راه می روم. اسپارتاکوس دارد به خانه نزدیک می شود. یخبندان است. انگار پا روی پای کسی می گذارم. دستم را روی کلاهم می گذارم که نیفتد. بالا را نگاه می کنم. بدن یک آدمی را در کم تر از یک قدمی ام بی حرکت ایستاده احساس می کنم. گردنم را کج می کنم تا از پشت شیشه های بخارکرده عینکم چهره آدم بی حرکت را ببینم . او هم خودش را در چندین لایه از لباس پنهان کرده است. تنها دو چشم و سبیل هایش از زیر آن همه کلاه و شال گردن معلوم است. مردی است غریبه و من روی پایش پا گذاشته ام. آرام پایم را از روی پایش برمی دارم و می گویم: " ساری!" می گوید :" ایتز اکی!" و اسپارتاکوس دوباره به سمت اتاقک گرمش قدم برمی دارد. پیروزی و فتوحات و یا شکست برایش هیچ اهمیتی ندارد. فقط می خواهد زودتر به اتاقش برسد و مثل یک حلزون در قطب مانده به زیر لحاف صورتی اش برود. این جا یخبندان است