تبليغاتX
آزاده پورزند - چهار سال پیش

4 Aug 2008

چهار سال پیش


چهار سال پیش وقتی از مسافرت بسیار کوتاهم به ایران بازگشتم، آن قدر عصبی و رنجیده بودم که حتی کادوهایی که عزیزترین دوستانم در طول این سفر برایم آورده بودند را به گوشه ای پرت کردم و هیچ وقت حتی نگاهی هم به آن ها نکردم. فقط دلم می خواست همه چیز را از یاد ببرم. برای اولین بار در زندگی ام تصمیم گرفته بودم که خاطرات خوب و بد زندگی گذشته ام را در ایران فراموش کنم. حتی دلم می خواست نام دوستانم را از یاد ببرم. نمی دانم چگونه همه آن احساسات ضد و نقیض را توصیف کنم.

 سه روز پیش چشمم به هدیه دوست خوبم، بهار، افتاد. کتابی بود که پیش از رفتن دوباره ام از ایران با دستانی لرزان و با لبخندی که معلوم بود به زور بر لبانش نشسته ، به من هدیده داد. آن شب من فقط می ترسیدم. از در ایران بودم احساس نا امنی غریبی می کردم. احساس می کردم که زیر پایم تنها تصوری از زمین است که اصلا نمی شود به آن اعتماد کرد. احساس می کردم هر لحظه دستی نیرومند می تواند مرا از روی همین زمین نه چندان مستحکم پایین بیاندازد و من معلق در کهکشان راه شیری تا انتهای نیستی فریاد بزنم و فراموش شوم. این بود که وقتی نام کتابی را که بهار به دستم داده بود خواندم، کمی مکث کردم و دیگر هم به سراغش نرفتم: " همه می میرند"، نوشته سیمون دوبووار و ترجمه مهدی سحابی.

 چهار سال بعد، در اتاق دانشجویی ام در بوستون هدیه بهار را برای نخستین بار ورق زدم. در صفحه اول آن دست خط زیبا و فراموش نشدنی دوست مهربان دوران نوجوانی ام را دیدم. بهار برایم نوشته بود:  

"اکنون

با دست های تو

که دریچه ها به بی نهایت می گشاید،

از اتاق کوچک خود

سخن ها دارم.

ای بیکرانه!

خاک را پهنا مگرچند است

که با هم زیستن را

این گونه دشوار می کند..." ع. کوثری

بهار، دی 1383

اشک در چشمانم جمع شده بود. دلم می خواست با تمام وجود به سوی تمام خاطراتم با او بدوم. حتی حاضر بودم همان سفر کوتاه به ایران که بیشتر به "آلیس در سرزمین عجایب" می ماند تا بازگشت به خانه، را دوباره تکرار کنم و دوباره بهار "همه می میرند" را در دستانم بگذراد. حتی او هم آن خاک را ترک کرده است. همه رفته ایم و یا داریم بار سفر می بندیم. هیچ اثری هم از ما باقی نمانده است.

"همه می میرند" را شروع کرده ام و هنوز چندین صفحه به پایان داستان مانده است. دلم می خواهد چند سطری از داستان را این جا نقل کنم:

"لبه پیراهن خواب را روی پاهای خود کشید و دوباره روی فرش چمبره زد. اما همان صدای زنگ در توانسته بود آرامش مطلقی را که در آن بسر می برد بهم بزند. اکنون، وجود جهان را در آنسوی در حس می کرد و دیگر نمی توانست با خود تنها باشد. نگاهی به آباژور پوستی، صورتکهای ژاپنی، و همه اشیا تزیینی دیگری انداخت که آنها را یکی یکی و با دقت انتخاب کرده بود و هر کدام لحظه های پرارزشی را به یاد او می آورد، اکنون همه خاموش شده بودند، آن لحظه ها محو شده بود، لحظه حال نیز همچون بقیه محو می شد و می رفت. دخترک پرشور مرده بود، زن جوان سیری نا پذیر به زودی می مرد، و هنرپیشه بزرگی که او با آن همه اشتیاق آرزوی شدنش را داشت ، او نیز می مرد. شاید نامش برای مدتی در خاطر مردم می ماند. اما آن طعم غریبی که او از زندگی حس می کرد،آن آتشی که در دلش زبانه می کشید، آن زیبایی شعله های سرخ و گنگی جادوی شان دیگر به یاد هیچکس نمی ماند." (ص 30)

شاید هم هنوز اثری از وجود ما در آن سرزمین باقی مانده باشد: میز تحریری که در زیرزمین خانه این و آن خاک رنگ آن را مات کرده است، مبل های رنگ پریده، لیوان های لب پر، آلبوم های عکس بچگی ام. اصلا دیگر چه فرقی می کند؟ نمی دانم!

 

نوشته شده توسط آزاده پورزند در 11:0 |  لینک ثابت   •