چند روز پیش خاله به دیدنم آمده بود. حضورش، حرف هایش، چهره اش و صدایش بوی روزها و شب های به یادماندنی تهرانمان را می داد. گویی از عمق خاطره ها و گذشته های دور سفر کرده و آماده بود. خیلی حرف و داستان داشتم که برایش بگویم. اما نگفتم. نمی دانم چرا. این دوری لعنتی حتی طعم خوش دیداری چنین کوتاه و پر از احساس را هم گس می کند. خاله چند روز است که رفته است و من دلم برایش صد باره تنگ شده...
پیش از رفتنش، با همان صدا و لحنی که برایم تداعی خانه است، این شعر را برایم خواند:
عقاب با ولعی سینه کبوتر را
گرفته بود به چنگ،
و داشت از همه سو می درید و می بلعید،
کبوتر اما آه،
میان درد گره خورده اش می اندیشید
چرا شتابزده؟
می شود به آرامش
کبوتران را خورد.
-سعید سلطانی طارمی
از کتاب "بدایع شکوهمند زن و زمین"
+
نوشته شده در
18 Jan 2008ساعت 0:40  توسط آزاده پورزند
|