تبليغاتX
آزاده پورزند

 

 

"فقط در یک دقیقه عقل، عشق" به دلم نشت و مرا به فکر واداشت. به نظرم جالب ترین نکته در این قطعه ادبی دید قصه گو(ترزا، جوانی یا میرا) و احساس دوگانگی او با خودش و محیط اطرافش است. برای مثال ، در توصیف گروه هم کلاسی هایش که درپارک راه می روند، همزمان از ضمایر "آن ها" و "ما" استفاده می کند.

گفتم شاید این قطعه به دل شما هم بنشیند.

 

 

فقط در یک دقیقه عقل، عشق

 

مرتضی میرآفتابی

برای شادی

 

فقط در یک دقیقه وقتی هزار رعد و برق بر آسمان زد و باران بی امانی شروع به باریدن کرد، در آن غروب، فهمیدم دختر بیست و چهار ساله یی هستم که عقب مانده ام و عقل ندارم. مادر و پدرم بیست و پنج سال پیش ازدواج کرده اند و من "ترزا" یا "جوانی" یا "میرا" دختر آن ها هستم…

 

در آن یک دقیقه فهمیدم پدر و مادرم آنقدر زیبا بوده اند که من می توانستم هزار سال به  آن ها فکر کنم. زیبا تر از باران بودند. زیبا ترین و عاشقانه تر؛ روشنا آن غروب و رعدی که می ترکید.

 

باران چنان می بارید که من چنین روزی تا آن روز ندیده بودم. تمام آن سال ها در آن آسایشگاه به درخت های آن طرف رودخانه نگاه می کردم و منتظر بودم. و دایم صداهایی به گوشم می رسید که به ما دستور می دادند، به ما تحکم می کردند. چند اتومبیل پلیس در برابر در ورودی پارک ایستاده بودند و چراغ های پرنور و قرمزشان می چرخید.

 

فقط یک دقیقه، 60 ثانیه، عقلم مرا آگاه کرده بود و روشنایی تابنده ای که محصورم کرده بود.

 

من در آن یک دقیقه صدای رودخانه را هم شنیدم که از وسط پارک پیچ و خم خورده بود و به بالای کوه می رسید.

 

ما از دندان ها و از چشم های سگ های قوی هیکلی که مردم به پارک آورده اند می ترسیم. ما را بو می کنند و دور ما می چرخند. کلاغ ها غارغار می کنند و به طرفی می روند...و آدم هایی از کنار ما رد می شوند که انگار مجسمه هایی از ترس و خشم هستند که هیچ کس را نمی بینند.

 

ما را می برند به پارک. پنج شش سگ قوی هیکل ما را همراهی می کنند. وارد پارک که می شویم آدم هایی که توی پارک گردش می کنند و راه می روند با خشم و یا ترحم و یا با بی اعتنایی به ما نگاه می کنند. جاده پارک را تازه آسفالت کرده اند. می ایستیم که گل های نیلوفر را نگاه کنیم که یک گروه بچه و نوجوان عقب مانده پیدایشان می شود. همه شان مات و گنگ روبه رو را نگاه می کنند. من در میان آن ها هستم. صورت دو سه مربی که ما را و یا آن ها را همراهی می کنند در خیالم، توی ذهنم می ماند. تمام شب به بچه ها به آن ها فکر می کنم. صورت ها معصوم، بی گناه، خسته و بی روح است. مثل این که فکر نیرومندی خنده و حرف زدن را از یاد آن ها یا از یاد ما برده است.

 

بچه ها با نگاه بهت زده از جلو ما رد می شوند. سگ ها پارس می کنند. مربی های آن ها تنها فرقشان این است که سن سالشان از ما و یا از آن ها بیشتر است. من درصورت مربی ها دردی می بینم که می خواهم تمام شب گریه کنم.

 

اما آن ها هم مثل ما بهت زده نگاه می کردند و مثل این که در محاصره بودند.

 

خودم را مابین آن ها می بینم. خسته ام. چیزی جز پشت سر بچه ها که داریم به طرف آسایشگاه می رویم نمی بینم. سینی نان سفید و یک برش کالباس چرب به دستم است. تا برویم پشت میز انتحاربنشینم و به صورت هم مدرسه ای ها نگاه کنم. کلاغ ها بالای سر ما غارغار می کنند و از رودخانه رد می شوند بروند آن طرف پارک پشت درخت های کهن، شب ها توی تاریکی یک نفر می آید توی خوابگاه مثل سایه سنگینی ست مثل شبحی که می خواهد پنهان بماند. ما نمی دانیم او کیست.

 

من سنگینی او را روی گرده هایم احساس می کنم. تنم را می شکافد...

 

باران دارد یکریز می بارد  من "جوانی"، "ترزا" یا میرا به صدای بارانی که تمامم نشدنی است گوش می دهم و درون باران زیر درخت های کهن در سیاهی غلیظ خسته شده ام؛ شاید آن ها دیگر هرگز مرا پیدا نکنند.

باران غوغا می کند در تاریکی...

 

نشریه باران، شماره 16، تابستان 1386، سوید. صفحه 127

 

 

 

+ نوشته شده در  22 Dec 2007ساعت 1:11  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید