آزاده عزیزم
نه گسيخته نبود نوشته ات. به نظرم همان که در ذهنت گذشت نوشتی صادقانه. بی اعتنا به آن که ديگران چه فکر می کنند. آره نازنينم. همان است که نوشتی.
روزی را به ياد می آورم که مامان مهری ات در زندان بود و من و بابا سیامک رفته بودیم در خانه شمس الواعظین - که او هم در زندان بود - . مراسمی برپا بود برای اعتراض به زندانی شدن عده ای که دستگير شده بودند. از اين میهمانی بعدا بابا سیامک، من، احمد زيدآبادی و خیلی های دیگر رفتند به همان جا.
اما آن روز سیامک با همان اشکی که همه ما ديده بودیم که چه اسان از چشمانش سرازير می شد گفت چه حالی دارد در نبودن مهری . وقتی داشت تهمت هائی را که به مامان مهری می زنند نقل می کرد، صدایش از فرط خشم گرفته بود. ساعتی بعد از گلابدره سرازير شدیم به شوخی برای اين که فضا را عوض کرده باشم گفتم سیامک چه نطقی کردی. اگر همیشه به این خوبی بگویی و بنویسی فوق العاده است. گفت آخه همیشه که مهری را نمی گیرن.
اری چنین شده است روزگار ما. اما همین طور که در نامه به حمید و امیر نوشته بودم. مدار ایران ما بر این قرار نمی ماند. مقدر این بود که سهم ما نشود، اما نصيب شما خواهد شد بی ترديد که وطنتان را ازاد ببنید که در آن هیچ اهل فکر و فضلی به زندان نرود. در آن زمان از رنج هائی که نسل ما برد یاد آورید. از وقتی صدایش از خشم گرفت . وقتی پشتش از نشستن طولانی در سلول انفرادی درد گرفت. می بوسمت
+
نوشته شده در
29 Jul 2007ساعت 6:53  توسط آزاده پورزند
|