تبليغاتX
آزاده پورزند

19 Jan 2009

یک نماد روشنفکری در آمریکا

یادم می آید که چند ماهی طول کشید تا چشمانم به دیدن کوفیه(شال گردن راه راهی که نماد ملی گرایی و استقامت فلسطین است) دور گردن دوستان در دانشگاه عادت کرد. اوایل، از اینکه دوستانم به راحتی کوفیه را با همه جور لباسی به گردن می انداختند متعجب می شدم. با دیدن کوفیه یادم می افتاد به فیلم های جنگ ایران و عراق و یا قلک های کوچک پلاستیکی که در دبستان های تهران پخش می کردند تا کودکان ایرانی برای خواهر و برادران فلسطینی خود پول جمع کنند. با دیدن کوفیه یادم به ماموران بسیجی خشمگینی می افتاد که کوفیه به گردن و تفنگ به دست حتی در سربالایی های درکه و دیزین و توچال دنبالمان می کردند. با دیدن کوفیه یادم به لحظاتی می افتاد که ماموران کوفیه به گردن غرور دخترانه مان را با فریاد در خیابان مانند شیشه ای شکسته، هزار تکه می کردند.

اما من حالا در یک دانشگاه لیبرال آمریکایی درس می خواندم. در این محیط لیبرال حق نداشتم از دوستانم بپرسم :" آخه چرا این شال گردن را به گردن می اندازید؟ این پارچه راه راه سیاه و سفید که حتی به لباستون هم نمی آد. تیپتون رو بهم می زنه...." می ترسیدم که در جواب چنین سوالی به من لقب "سنت گرا" بدهند و فکر کنند که اساسا با فلسفه سیاسی آن ها مخالف هستم. اگر هم نظرشان درباره من اینگونه عوض می شد، دیگر در دانشگاه لیبرالی که درس می خواندم و در میان دوستانم احترامی برایم باقی نمی ماند. این بود که ماه های زیادی سکوت کردم و تنها به رفتار، لباس ها و حرف هایشان به دقت توجه کردم. خوابگاه دیوار اتاق دوستانم معمولا پر بود از پوسترهای چه گووارا، کارل مارکس، باب مارلی، عکس های تظاهرات علیه جلوگیری از سقط جنین و تظاهرات ضد جنگ افغانستان و عراق. به علاوه این پوسترها و عکس ها، دخترها به دیوارهای اتاقشان پوسترهای فمینیستی دهه 50 آمریکا را آویزان می کردند. در این پوسترها که زنی بازویش را نشان می داد، با حروفی بزرگ نوشته شده بود: "ما می توانیم انجام دهیم."  در اتاق دوستانم معمولا  از کوفیه به جای پرده و یا رومیزی استفاده می شد.

در ذهن ایرانی من، اتاق این دوستان به نظر پر از تضاد می آمد. با خودم فکر می کردم: "اگر این ها کوفیه دارند، پس یعنی با سیاست های دولت هایی مثل جمهوری اسلامی ایران موافق هستند. اما در این صورت چطور می توانند همزمان موافق سقط جنین و یا مارکس  هم باشند. اگر ایران بودند که کمیته به خاطر بی حجابی و حضور در چنین تظاهراتی می گرفتشان."  مدت ها طول کشید تا پذیرفتم که این سمبل ها و شعارها  در یک محیط لیبرال آمریکایی، تعاریف متفاوتی  پیدا می کند. کم کم فهمیدم که مثلا کوفیه برای دوستان لیبرال من، یک علامت کلی از مبارزه با ناحق است . به این نتیجه رسیدم که تنها من هستم که با دیدن کوفیه صدای عربده ها، پوتین ها وتصویر تفنگ های ماموران کمیته برایم تداعی می شود. برای دوستانم، در عوض، کوفیه علامتی از شور و حق طلبی جوانی بود. کم کم حتی کوفیه ای که به من هدیده شده بود را به گردن می انداختم و با آن دور از چشم کمیته چی ها به مهمانی های شبانه دانشگاه می رفتم.

این روزها بسیارند جوانانی که در آمریکا برای همدردی با مردم فلسطین، کوفیه ای به دور گردن می بندند. چندین کافی شاب و رستوران و قلیانی فلسطینی و عرب در شهرهای مختلف آمریکا می شناسم که چند سال گذشته کارشان رونق گرفته است. در جریان جنگ افغانستان، عراق و ماجرای فلسطین، خشم، حس گناه و حق طلبی جامعه ی روشنفکر آمریکا به استقبال از جلوه های فرهنگ عرب منجر شده است. کوفیه، اکنون همچون نمادی از لیبرالیسم و روشنفکری در جامعه آمریکا پذیرفته شده است. خوشبختانه فرهنگ کوفیه در آمریکا ضد خشونت ورزی است. درست برعکس تصاویری از خاطرات کودکی ام که در آن افرادی که کوفیه داشتند، به خشونت ورزی افتخار می کردند و به نام مامورین کمیته شادمانی های کوچک را از مردم می گرفتند.

نوشته شده توسط آزاده پورزند در 22:56 |  لینک ثابت   • 

18 Jan 2009

نگران شیرین عبادی ام !

گذشته ام در ایران به کشتی ای می ماند که در اقیانوسی بی کران و در پیچیدگی زمان غرق شده است. تنها خاطره چند انسان یگانه و به یادماندی است که ذره ای امید در قلبم باقی گذاشته است. تنها این خاطرات پراکنده است که مرا وادار می کند به روزی بیاندیشم که کشتی غرق شده و گم شده ام را باز خواهم یافت.  شیرین عبادی یکی از آن انسان هایی است که خودش و خاطراتش همواره  برایم امید بخش بوده است.  آغوش او، نگا ه پر از محبتش و شجاعتش همیشه به من آرامش می دهد. تا به حال چندین بار در دشوارترین روزها و شب های زندگی ام آغوش گرم او به من آرامش خاطر داده و احساس امنیت عجیبی در وجود مضطربم آفریده است. 

وقتی مادرم به جرم شرکت در کنفرانس برلین دستگیر شد، شیرین مرا برای چند روزی به خانه خودش برد. او می خواست من در آرامش خانه اش و دور از هیاهوی سیاسی، امتحانات ترم را به پایان برسانم.  در آن مدت کوتاه روزها با دوست کودکی ام، نرگس، درس می خواندیم و گاهی با هم  خیالبافی می کردیم و درباره آینده حرف می زدیم، رازهای دخترانه را به هم می گفتیم و می خندیدیم. در حین پچ پچ کردن های دخترانه و خنده ها صدای شیرین را از بیرون اتاق می شنیدیم: " دخترها، درس هاتون تموم شد یا اینکه دارین وقت تلف می کنین؟" من و نرگس ناگهان ساکت می شدیم و هراسان دفتر و کتاب  را دوباره باز می کردیم.

یکی از شب های امتحان که در خانه شیرین بودم، صدای نرگس، نگار و شیرین را از اتاق خواب شنیدم. هرسه به قهقهه می خندیدند و بریده بریده داستان هایی آشنا برای یکدیگر تعریف می کردند. صدای شادی این سه زن برایم به آهنگ دلنشین غمگینی می ماند که مرا به یاد مادرم می انداخت. یادم آمد به همه آن شب هایی که بی صبرانه منتظر مادرم می ماندم.

در مدتی که مادرم زندانی بود، شیرین چند بار مرا خودش به مدرسه برد. یکی از آن روزها، جلوی در مدرسه دستانم را در دستش فشرد و گفت: " دخترم، می دونی بهترین هدیه ای که این روزها می تونی به مامانت بدی چیه؟ یک کارنامه پر از نمره های درخشان."

یک شب دیگر وقتی که من در اتاق نرگس درس می خواندم، صدای نرگس، نگار و شیرین از اتاق خواب به گوشم می رسید. این سه زن گل می گفتند، گل می شنیدند و می خندیدند. در حالی که به کتاب زیست شناسی ام خیره شده بودم، ذهنم به شب هایی پرواز کرده بود که مادرم از دفتر وکالت برمی گشت، مرا در آغوش می گرفت و برای مدتی طولانی با هم گپ می زدیم و می خندیدیم. در حالی که در رویاهایم پرسه می زدم، صدای شیرین را از اتاق خواب شنیدم که می گفت: " آزاده، دخترم، تنها ننشین توی اتاق. بیا پیش ما دخترم." با خودم فکر کردم: " از کجا می دونه که من توی سرم چی داره می گذره؟" آهسته و با تردید به سوی اتاق خواب قدم برداشتم. شیرین دستم را در دستانش فشرد و مرا در آغوش گرفت. چه قدر آغوشش به آغوش گرم مادرم می ماند. دلم برایش پر می زد. اما در آغوش شیرین احساس امنیت عجیبی می کردم. آن شب گویا قراردادی نانوشته در گوشم زنگ می زد و نوید می داد تا وقتی مادرم آزاد شود و به خانه برگردد، شیرین مادرم خواهد بود. من هم به این سه زن پیوستم و ساعتی  با هم حرف زدیم و آن قدر خندیدیم که اشک از چشم ها روان شد.

چند ماه پس از برگزیده شدن شیرین به عنوان برنده جایزه صلح نوبل، شیرین را در واشنگتن دی سی دیدم. در آن ایام زندگی  خانواده من زیر و زبر شده بود. مادرم حالا اسیر تبعید شده بود. پدرم که روزنامه نگار بود از خیابان های تهران ربوده شده بود و در زندان های نا شناس اسیر بود و شکنجه می شد. و من...و من حالا تنها یک دانش آموز مهاجر یک دبیرستان آمریکایی بودم. آن روز به سخنرانی شیرین که در نزدیکی دبیرستانم برگزار می شد، رفتم. نرفته بودم که به حرف های برنده جایزه صلح نوبل درباره آینده ایران گوش کنم. ایران را از من ربوده بودند، رفته بودم که تنها چهره مهربان شیرین را از دور ببینم و روزهای طلایی گذشته را در خلوت خودم به یاد بیاورم. جمعیتی از ایرانیان مشتاق از شیرین که راهی سالن سخنرانی بود استقبال می کردند. من در گوشه ای از جمعیت ساکت ایستاده بودم و نگاه می کردم. نمی خواستم جلوتر بروم و به او سلام کنم. با خودم فکر کرده بودم: " آزاده، فکر می کنی اصلا تو رو به یاد بیاره؟" در حالی که در افکارم غرق بودم، خانمی بر شانه ام زد و به من گفت که خانم عبادی از قرار می خواهد مرا ببیند. سرم را به سوی شیرین چرخاندم و دیدم که با چشمان مهربانش به من خیره شده است. با شتاب به سویم آمد و گفت: "دخترم!" اشک در چشمانم جمع شده بود. در آغوشم گرفت. هر دو اشک می ریختیم. زندگی هیچ شباهتی به بار آخری که شیرین را در تهران دیده بودم نداشت. همه چیز و همه کس در زندگی ما  دو نفر جا به جا شده بود. ما هر دو برای زندگی ای که در ناکجا آباد زمان گم شده بود و از دست رفته بود اشک می ریختیم. عجیب است که حتی جایزه صلح نوبل نمی تواند آرامش و صلحی را که از زندگی ما ربوده شده جبران کند. صدای پچ پچ مردم را می شنیدم که می گفتند: " این دختر کیه؟ دخترش که نیست. فامیلشه؟" کسی در میان جمعیت گفت: "دختر مهرانگیز کار..."

 شیرین  به خبرنگارانی که می خواستند با او مصاحبه کنند گفت که وقت ندارد و به آنها وعده داد که پس از سخنرانی اش مصاحبه خواهد کرد. دست مرا گرفت و با هم به نزدیک ترین کافه آن حوالی رفتیم. نیم ساعت به سخنرانی اش مانده بود و در این مدت کوتاه می خواست برایش از زندگی ام بگویم. دستم را در دستان گرمش فشرد و گفت: " دخترم، می دونی که ما همه منتظر اون روزی هستیم که تو مثل ستاره بدرخشی؟ " صدای مادرانه اش برایم روزهای پر از فراز و نشیب زندانی بودن مادرم در تهران را تداعی می کرد. آن روزها با همه سختی  پر از زندگی بود . شیرین همچون فرشته آرامش بخشی از درون کشتی غرق شده گذشته ام ظاهر شده بود و حالا باید می رفت. دلم می خواست نرود. کاش می شد بماند و مادرم را از این تبعید و غربت لعنتی نجات بدهد، شاید نمی توانست. نمی دانم. دلم می خواست این فرشته پدرم را که جایی در اعماق اقیانوس خاطراتم و در گوشه ای از این کشتی غرق شده بود و زیر شکنجه ناله می کرد را نجات بدهد، شاید نمی توانست. نمی دانم. در هر صورت فرشته باید می رفت و به زندگی اش می رسید. شیرین باید می رفت و به راه پر از ماجرا و خطر ادامه می داد.

سال 2005  با نگرانی و اضطراب تصمیم گرفتم برای دیدن پدرم که حالا در نتیجه تحمل زندان های زیرزمینی و مخوف ، بیمار و مرعوب بود راهی تهران بشوم. در مدت کوتاهی که در تهران بودم، شیرین را دوباره دیدم. او به دیدنم آمد. همچون دیگر دوستان مهربانم در تهران، نگران امنیت من در ایران به نظر می آمد. به آسانی می توانستم حدس بزنم که دلش می خواهد هراسان بگوید: "آزاده، دخترم، چرا برگشتی؟ نباید به ایران برمی گشتی." در مدت کوتاه سفرم به ایران، این جملات را بارها و بارها از دوستان و آشنایانی که نگران من بودند شنیدم. اما شیرین سعی کرد تا نگرانی اش را از من مخفی کند. او با صدایی رسا گفت: " آزاده، دخترم، هیچ کس نمی تواند تو را اذیت کند. کسی نمی تواند برای دختر من مزاحمتی ایجاد کند. تا من هستم ، تو نباید نگران هیچ چیز باشی. خوب کردی که به دیدار پدر آمدی، دخترم !" سپس بر چهره پر از مهرش لبخندی نشست. در آغوشم گرفت و من هم باری دیگر به آغوش مادرانه و توانای او پناه بردم. در محفل گرم دوستانی که به دیدن من و پدرم آمده بودند، در کنار شیرین نشستم. آن شب درحالی که همه از نگرانی های خود و سفر غیرمنتظره من به ایران می گفتند، من با شیرین از خاطرات کودکی  و نرگس و نگار سخن می گفتیم و به داستان های ترسناک ، که حالا خنده دار به نظر می رسیدند می خندیدیم. آن شب  شیرین در من قدرتی نهفته را بیدار کرد و نگذاشت به اضطراب و ترسی که در خانه موج می زد تن بسپارم.

سه سال بعد(سال 2008)  شیرین را در بوستون دیدم. به نظر بسیار خسته می آمد و انگار در چشمانش که همیشه امید می درخشید، پرده ای از رخوت نشسته بود. آن شب او مرا به چند زن برجسته دیگر که برنده جایزه صلح نوبل بودند، به عنوان دخترش معرفی کرد. شب بسیار به یادمادنی ای بود! همکاران شیرین که همگی زنانی برجسته و کارآمد بودند مرا با گرمی در جمع خود پذیرفتند. همه مشتاق بودند که دختری را که شیرین به آسانی "دخترش" می خواند، بشناسند. آن شب هنگام خداحافظی شیرین دست های کوچکش را بر شانه هایم گذاشت، به چشمانم خیره شد: " دخترم، یک قولی به من می دی؟ مواظب دوست خوب من باش. مواظب مادرت، مهری، باش !" در چشمان ما هردو نگرانی برای مادرم آشکار بود. اما، سال ها بود که من و شیرین به جای نگرانی، با هم از توانایی، امید و جسارت سخن می گفتیم.

اکنون به خانه و دفتر شیرین عبادی، همان ساختمانی که روزی پناهگاه من بود و در نبود مادرم از خانه ماتم زده ام به او پناه برده بودم، حمله شده است. چندین سال است که به خانه من و خانواده ام حمله شده است . پدرم را در نهایت بی رحمی مدت ها در حبس نگاه داشتند و امید را در او نابود کردند. مادرم را به غم بی درمان تبعید دچار کردند و لبخند را از چهره زیبایش ربودند. و حالا نوبت زنی است که سال ها در دشوارترین شرایط نقش مادری توانا را برایم ایفا کرده است؟ حالا نوبت برنده جایزه صلح نوبل شده است؟ مگر آن ها چه کرده اند که سزاوار این همه تهمت و اذیت و آزار باشند؟

برای شیرین نگرانم. می دانم که  ما نمی گذاریم نگرانی و ترس بر وجودمان چیره شود. اما من دیگر نمی توانم این حس نگرانی را پنهان کنم. از این که شیرین همچون مادرم به سرنوشت تلخ تبعید دچار شود سخت وحشت زده ام. از روزی می ترسم که او هم مجبور شود در فراموش خانه تبعید ساعت های متمادی در کافه های اروپا و آمریکا بنشیند و به گذشته از دست رفته اش فکر کند. از روزی می ترسم که شیرین هم مجبور بشود امیدها و زحماتش را در گورستان یخ زده تبعید به فراموشی بسپارد. از روزی می ترسم که شیرین هم در تبعید گم بشود.  

برای فرشته کشتی غرق شده گذشته ام نگرانم. من نگران شیرین عبادی ام !

 

این مطلب در وبلاگ انگلیسی آزاده پورزند به زبان انگلیسی قابل دسترس است.

www.azadehpourzand.blogspot.com

 

 

نوشته شده توسط آزاده پورزند در 0:48 |  لینک ثابت   • 

16 Jan 2009

یخبندان

 

این جا یخبندان است. نگاه آدم ها در جستجوی ذره ای هوای گرم به هم گره می خورد. با پوتین های زشت و کهنه و چندین لایه از لباس و شال گردن در پیاده رو به تندی راه می روم. اسپارتاکوس می خواهد به اتاق کوچک و گرم و نرمش برسد. بخار نفسم جلوی چشمانم را گرفته است. عینکم بخار کرده است و دسته هایش مثل دو تا قندیل بزرگ روی گوشم سنگینی می کند. نوک دماغم را نمی بینم، ولی می دانم مثل لبو بنفش شده است. سرم را پایین انداخته ام و تند تند راه می روم. اسپارتاکوس دارد به خانه نزدیک می شود. یخبندان است. انگار پا روی پای کسی می گذارم. دستم را روی کلاهم می گذارم که نیفتد. بالا را نگاه می کنم. بدن یک آدمی را در کم تر از یک قدمی ام بی حرکت ایستاده احساس می کنم. گردنم را کج می کنم تا از پشت شیشه های بخارکرده عینکم چهره آدم بی حرکت را ببینم . او هم خودش را در چندین لایه از لباس پنهان کرده است. تنها دو چشم و سبیل هایش از زیر آن همه کلاه و شال گردن معلوم است. مردی است غریبه و من روی پایش پا گذاشته ام. آرام پایم را از روی پایش برمی دارم و می گویم: " ساری!" می گوید :" ایتز اکی!" و اسپارتاکوس دوباره به سمت اتاقک گرمش قدم برمی دارد. پیروزی و فتوحات و یا شکست برایش هیچ اهمیتی ندارد. فقط می خواهد زودتر به اتاقش برسد و مثل یک حلزون در قطب مانده به  زیر لحاف صورتی اش برود. این جا یخبندان است.

نوشته شده توسط آزاده پورزند در 18:24 |  لینک ثابت   •