17 Jun 2008
آیا مذهب باعث خشونت می شود؟

دیروز مطلبی به نام " آیا مذهب باعث خشونت می شود؟" نوشته ویلیام ت. کاوناق، در ژورنال دانشکده دین شناسی دانشگاه هاروارد خواندم. این مطلب مفصل با عکسی تکان دهنده و زیبا آغاز می شود. این عکس تصویر یک تفنگدار افغان ضد طالبان است که در کنار تانک و جا نمازش نشسته، دست هایش را به آسمان بالا برده و هنگام غروب آفتاب نماز می خواند. در این مطلب نویسنده می کوشد تا طرز تقکرمعمول درباره خطر مذهب برای ترویج خشونت را به چالش بکشد. مطلب این گونه آغاز می شود:
" همه می دانند که مذهب ظرفیت خطرناکی برای ترویج خشونت دارد. این برداشت از مذهب اندیشه رایج درجوامع غربی است. چنین طرز فکری درباره مذهب زیربنای بسیاری از سیاست های غرب( از محدود کردن نقش عمومی مذهب در جامعه گرفته تا سیاست صدور دموکراسی به کشورهای خاورمیانه) است. در این مقاله می کوشم تا اندیشه معمول غرب درباره طبیعت خشونت زای مذهب را به چالش بکشم. اما نقد من از این طرز تفکر با نحوه انتقاد افرادی که خود را مذهبی می نامند متفاوت است."
یکی ار اساسی ترین پرسش های کاوناق، نویسنده این مقاله، تعریف مفهوم "مذهب" است. پس از بررسی برخی از تعاریف مکتوب، او به این نتیجه می رسد که هیچ فیلسوف، محقق و نویسنده ای موفق به ارایه تعریف دقیقی از مفهوم مذهب نشده است. به طور مثال جداسازی مرزهای مذهب برای بسیاری از دانشمندان مسابل دینی و اجتماعی امری دشوار است. برخی از این تعاریف به شرح ذیل است:
به گفته جانوتون ز. اسمیث، مذهب آفریده مطالعات دانشمندان است...مذهب به خودی خود وجود ندارد و موجودیت آن مستقل از مطالعات بشریت نیست.
براین سی. ویلسون معتقد است که نا توانی در تعریف مذهب یکی از نشانه های وجوه تعصب آمیز علم اصول است که بیشتر در علم مطالعات مذهبی آشکار شده است.
تیموتی فیتزگرالد ادعا می کند که هیچ تعریف منسجمی از مذهب وجود ندارد. او معتقد است که به کلمه مذهب باید به عنوان فرمی از پیچیده سازی و فتنه سازی نگاه شود.
کیمبال هم در نوشته های خود ذکر کرده است که هرگاه از شاگردانش معنی مذهب را جویا می شود، آن ها به نحوی شگفت انگیز در افکار خود مردد می شوند و در نهایت نمی توانند معنایی دقیق از مذهب ارایه دهند. اما کیمبال این عدم توانایی در تعریف مذهب را نشانه ای آشکار از روزمرگی این مفهوم می داند.
با ذکر موارد فوق، نویسنده نتیجه گیری می کند که اگر تعریفی دقیق( با مرزبندی های مشخص) از مذهب در دسترس نیست، تقسیم تفکر دنیا به دو بخش "مذهبی" و "سکولار"، تقسیمی تقریبا بی پایه است که اساس منطقی ندارد. او می افزاید: " آن چه سکولار شناخته می شود مانند مکاتبی همچون ملی گرایی و لیبرالیسم می توانند به اندازه آن چه مذهب خوانده می شود، مطلق گرا، تفرقه انداز و غیر منطقی باشند. مردم به بسیاری دلایل می توانند دست به کشتن یکدیگر بزنند(...) بحث من این است که جداسازی خشونت مذهبی و سکولاریستی امری سودمند نیست و در واقع گمراه کننده است که به پیچیده تر شدن قضیه منجر می شود."
فرازهایی از این مطلب به من یادآوری کرد گروه هایی که در خاورمیانه و در زادگاهم ایران در حال چالش با یکدیگر هستند و ضمن آن مردم را به دو طیف فکری تبدیل کرده اند، در نهایت رفتارشان به جامعه سودی نمی رساند و از خشونت ها نمی کاهد. به نظر می رسد برای کاستن از نگرانی ها نمی توان فقط به نقد مذهب پرداخت. بلکه بهتر است خشونت، ریشه ای به بحث گذاشته شود.
از هر زاویه ای که به موضوع نگاه کنیم، می بینیم این تاکید اغراق آمیز است که دین جامعه را در غرب، شرق، شمال و جنوب به خشونت می کشاند. حال آن که به تجربه دیده ایم در جایی تاکید بر مذهب منشا خشونت می شود و جای دیگر تاکید بر سکولاریسم. آیا نمی شود خشونت را بدون مرزبندی های دینی و غیردینی، بر پایه نمونه های واقعی بررسی کرد؟ آیا نمی شود به جای تکرار این که تنها دین مایه خشونت است همه عوامل خشونت زا را بررسی کرد؟ آیا نمی شود در هر جامعه متناسب با ویژگی های آن جامعه شیوه های کنترل و مهار خشونت را پیدا کرد و به اجرا گذاشت؟
پرسش ها بسیار است و تاکید بر این که خشونت فقط از دین سرچشمه می گیرد مبنای علمی ندارد.
5 Jun 2008
بی نام
چندین
سال از آن جرقه پر از امید و احساس که در چشمهایم و وجودم آشوب کرد، می گذرد. چه ساعت
ها که با او گذراندم. چه قدر برای هم داستان تعریف کردیم. الکساندر برایم از شگفتی های کشورش، آمریکا ،می گفت و من برایش از خاطرات ایرانم تعریف می کردم. چه قدر با هم خندیدم و
گریه کردیم. چه قدر در چشمان هم آینده را بی تابانه جستجو کردیم. عشقی بود فرای
حرف های این زمین گرد. بلند پرواز بود و رویاپرداز...معصوم تر و شاید محتاط تر از آن
بودیم که حتی دست دیگری را نوازش کنیم. روزها و ماه ها و چند سالی گذشت تا بالاخره
روزی زیبا رویی خداگونه او را با خودش برد. من ماندم و بلور هزار تکه شده
آرزوهایم...ماه ها احساس می کردم چشمانم از حدقه درآمده است. دلم را جادوگری کثیف
با ناخن های چندش آورش چنگ می زد و خون در گلویم خشک می شد. اشک ریختن را، گریه
کردن را سخت از یاد برده بودم. به تکه گوشتی می ماندم که از خودش به حد مرگ بیزار
بود. حتی به یاد آوردن رویاهایم در کنار او مرا دچار انزجار می کرد، تهوع امانم
نمی داد. به هر آن که در گوشه آسمان نشسته بود و اسمش خدا بود التماس می کردم تا
به من جرات گریه کردن و خشمگین بودن بدهد. دلم می خواست حس کنم...حتی اگر آن حس،
تنفر بود....آرزوهای دور و درازم از بالای ابرها به خاک زیر پایم رسیده بودند و
حتی حشرات روی زمین به آن ها پشت می کردند. قریب به یک سال از آینه پرهیز می کردم.
دیدن چهره ام من را مضطرب می کرد. می ترسیدم یکباره آینه و خودم را با هم نابود
کنم.
در
این دوران تنفر از خود، لحظه ای به خودم آمدم و آزاده ای را دیدم که انگار بزرگ
شده بود، طعم گس عشق را مزه مزه کرده بود، تلخی شکست را که به زهرمار می ماند خوب چشیده بود.
آزاده ای را دیدم که در این جنگ تن به تن با خود هزار و یک اشتباه کرده بود. اشتباهاتی
که حالا فقط می شد به آن ها قاه قاه خندید و با پس لرزه هایش دست و پنجه نرم کرد...قهقهه
هایی که صدای دلخراشش مو را به تن سیخ می کند و استخوان ها را می لرزاند.
او
هنوز هم نمی داند که بر من چه گذشت. دانستنش اصلا چه سودی دارد؟ با هر مشقتی بود، حال زار من را نادیده گرفت و
دوستی مضحکمان را با چنگ و دندان حفظ کرد.
دوست
خوبی است. آن زیباروی خداگونه هم این روزها برایم دوست خوبیست. دوستشان دارم. دنیای
غریبی است...
1 Jun 2008
چرا آزاده؟
وقتی
دنیا آمدم، هرکدام از افراد خانواده نام
متفاوتی برای من در نظر داشتند: جیران، شیرین، گلی....اما فردای آن روزی که دنیا
آمدم، مامانم نام جدیدی برای من انتخاب کرد: آزاده. تولد من مصادف است با سالگرد
روزی که رضا شاه کشف حجاب را اجباری اعلام
کرد. در پی این سیاست جدید در مورد حجاب ، بی بی ( مادر بزرگ مامانم- جد من) که با
چادر نماز گل گلی به خیابان رفته بوده، گویا توسط نیروهای کشف حجاب کتک می خورد. این تجربه تلخ باعث می شود که بی بی چندین ماه خانه را ترک نکند. و حالا من درشرایطی
یه دنیا آمده بودم که حجاب برای زنان و دختر بچه های تازه بالغ اجباری بود. 49 سال
بعد از سیاست کشف حجاب رضا شاه و کتک
خوردن بی بی، پا به دنیایی گذاشته بودم که
این بار "بد حجابی" جرمی نابخشودنی بود. فکر می کنم که اسم
"آزاده" به خیال مامانم قرار بود من را از توهین و کتک و تحمیل حجاب و
خیلی قوانین عجیب و غریب دیگر محفوظ نگه دارد.
بعدها
که کمی بزرگ تر شدم، تلویزیون ایران هر شب فیلم مردان جوانی با ریش های بلند و
اصلاح نشده را نشان می داد که از زندان های عراق بازگشته بودند. مجری اخبار اعلام
می کرد: " آزادگان میهن شهید پرور ما امروز به وطن و به آغوش خانواده هایشان
باز گشتند". من در حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده بودم، از این که همنام
این مردان "ریشو" بودم حرص می خوردم. می رفتم سراغ مامان و بابا و به آن
ها می گفتم که اصلا از اسمم خوشم نمی آید. بعضی اوقات حتی به خاطر اسم
"آزاده" در عالم کودکی خودم اشک می ریختم.
بزرگ
تر که شدم فهمیدم که "آزادگان"
بسیار هم انسان های خوبی بودند که به خاطر حفظ مرزهای ایران جانشان را به خطر
انداختند و سال ها در زندان های عراق زجر کشیدند. اما اسم "آزاده" هنوز
هم برایم معما است. حداقل در خانواده ایی که من به دنیا آمدم، آن روزها از حس
"آزادی" خبری نبود. در ترس و اختناق زندگی می کردیم. یاد گرفته بودیم با
همان حس ترس و وحشت خوش بگذرانیم و به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم. اما هنوز هم از
حس "آزادی" خبری نبود.
این
روزها در اخبار و مقالات و کتاب های ایران اسم "آزاده" زیاد به گوشم می
خورد. بیشتر "آزاده" ها زنان جوان هم نسل من هستند. "آزاده"
ها امروز کارگردان تئاتر، نویسنده، دکتر،
مهندس، موسیقیدان و نقاش شده اند. برخی هم فعال حقوق زنان هستند. حتما "آزاده"
هایی هم در رویای اسمشان به فراموشی سپرده شده اند. هنوز هم دلم می خواهد از پدر و
مادر همه آزاده خانم ها بپرسم: " چرا اسم ما را در آن روزگار انقلاب و جنگ
آزاده گذاشتید؟"
