تبليغاتX
آزاده پورزند
+ نوشته شده در  18 May 2008ساعت 15:10  توسط آزاده پورزند  | 

 

چند شب پیش حسابی سرما خورده بودم، لرز کرده بودم و تب داشتم. همین طور که در تختم وول می خوردم و ملحفه را بیشتر و بیشتر دور خودم می پیچیدم، موبایلم را برداشتم و میان خواب و بیداری به لیلی( خواهرم) زنگ زدم. با این که دیروقت بود،  خوشبختانه گوشی را برداشت. مثل هر روز و هر شب کلی با هم حرف زدیم و غیبت کردیم. نمی دانم چه شد که هردو یادمان به صداهایی که هر روز صبح( به خصوص روزهایی که مریض می شدیم و به مدرسه نمی رفتیم و روزهای تعطیل) و بعدازظهر در تهران از بیرون پنجره اتاق به گوش می رسید. لیلی آنقدر پای تلفن دلقک بازی درآورد که من با آن تب و لرز از خنده دیگر نمی توانستم نفس بکشم. باورم نمی شود که بعد از این همه سال، او هنوز نه تنها صدا و کلمات تمام نمکی ها، گردویی ها، هندوانه و خربزه ای ها، پنبه زن ها و واکسی ها را به یاد دارد، بلکه می تواند دقیقا مثل آن ها داد و فریاد کند و با همان لحن و خستگی مفرط که در صدایشان بود، حرف بزند:

" نممممممممممممممممممممممممممکیه! نمککککککککککککککی!"

"گردوییییییییییییییییییییییی! گردویی!"

"گردوووووووووووووووی تازه!"

"واکسیه! واکسی! کفش کهنه داری؟"

"هندوووووووووووووونه! خربزه! بدو بیا و ببر تا تموم نشده!"

 

خلاصه آن شب کلی با لیلی خندیدیم و سعی کردیم فکر کنیم و حدس بزنیم که سرنوشت زندگی آن ها را به کجا برده است. آن شب تا صبح صدای آن ها در گوشم بود. هیچ وقت آخرین باری را که از ابوالفضل( بهترین و مهربان ترین گردویی محل) گردو خریدم را از یاد نمی برم. مثل همیشه یک فال اضافه برآن چه از او خواسته بودم برایم جدا کرد و با لبخند در کیسه ایی کوچک به دستم داد. نمی دانستم آخرین بار است که از او گردو می خرم!

 
+ نوشته شده در  1 May 2008ساعت 20:46  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید