تبليغاتX
آزاده پورزند
بر گرفته از سایت میدان:

Kobra Najjar

  درخواست عفو رد شد؛ کبري در يک قدمي سنگسار

تاریخ: 05/31/2007   

 

کميسيون عفو و بخشودگي براي سومين بار درخواست کبري ن. را رد کرد و به اين ترتيب او را در يک قدمي سنگسار قرار داد.

مريم کيان ارثي، وکيل کبري ن. در نامه اي به هاشمي شاهرودي، رييس قوه قضاييه شرح حال وي را نوشته و از اينکه با رد درخواست وي از سوي کميسيون عفو و بخشودگي، همه راههاي قانوني به روي او بسته شده ابراز نگراني کرده است.

در بخشي از اين نامه کيان ارثي شرح حال کبري را چنين بيان مي کند: "موکل اينجانب، کبري، ن. ، زني است 42 ساله، ديپلمه و اهل سنندج که در سال 59 با همسرش ازدواج مي کند. او مادر 4 فرزند است.همسر او پس از گذشت مدت کوتاهي از زندگي مشترک گرفتار اعتياد به هرويين شده و براي  امرار معاش و گذران زندگي او را با آزار و شکنجه و تهديد فرزندان مشترک وادار به تن فروشي مينمايد و دردناک تر اينکه همسر او افرادي را که ميبايست با او همبستر مي شدند انتخاب مي کرده و خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتي اگر کبري خلاف ميل وي رفتار مي کرده مورد آزار و اذيت قرار مي گرفته و در صورت هرگونه مقاومتي آزارها و ضرب و شتم متوجه فرزندان وي که در آن زمان کودک و خردسال بوده اند مي شده است. لذا ايشان جهت جلوگيري از اين مساله تسليم شوهرش مي شده تا اينکه پس از به دنيا آمدن فرزند چهارمش آنقدر عرصه به او تنگ مي شود که اقدام به جدايي از همسرش مي کند اما به علت داشتن دو فرزند دختر در خانه همسرش، به ناچار باز مي گردد و روال سابق ادامه پيدا مي کند."

وي مي افزايد: "در سال 1374 پس از آشنايي موکل با مردي به نام حبيب که توسط شوهرش به خانه آورده شده بوده و بازگوکردن مشکل خود با او، اين مرد اقدام به قتل همسر کبري مي کند که با وجود محکوميت به قصاص، يه دليل گذشت اولياي دم پس از دريافت ديه هم اکنون آزاد شده است و خانم کبري، ن. به اتهام معاونت در قتل همسر به 5 سال حبس و به اتهام اخفاي جرم به 3 سال حبس و به اتهام زناي محصنه به رجم محکوم مي شود و اکنون مدت 11 سال است که در زندان تبريز به سر مي برد و مدت 3 سال است که مجازات حبس ايشان به پايان رسيده و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار در زندان مي باشد و حتي با توبه موکل و3 بار ارسال پرونده به کميسيون عفو و بخشودگي متاسفانه براي بار سوم نيز تقاضاي عفو ايشان رد شده است."

در پايان اين نامه آمده است: "آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي گردد به اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي نمايد...محکوم به سنگسار شود و11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم که دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک و امعان نظر به نحوه ارتکاب جرم مورد عفو و بخشش واقع شوند تا به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود پايان داده شود

 


 

+ نوشته شده در  18 Jun 2007ساعت 13:32  توسط آزاده پورزند  | 

همه رخش اندیشه را زین کنیم        جهان را به شهنامه آزین کنیم
هر آنکس که شهنامه حوانی کند       چه مرد و چه زن پهلوانی کند


یکی از دوستان امروز برایم گزارشی تصویری از کار اولین نقال زن در ایران فرستاد. اسم این خانم نقال، فاطمه حبیبی زاد، اهل اهواز و ساکن تهران است. شهرت او در کار نقالی گردآفرید است. این هم لینک گزارش تصویری:

اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  14 Jun 2007ساعت 15:44  توسط آزاده پورزند  | 

این روزها مدام فکرهای عجیب و غریب به سرم می زند. مثل بچه های مهدکودکی با خودم فکر می کنم:
" وقتی بزرگ شدم نویسنده و ادیب و وکیل و وزیز و مدافع حقوق بشر و هزار تا چیز دیگه می شم". بعد یک اتفاقی می افتد و فکرها و خیالبافی هایم را از هم می پاشد. مثل اینکه ناگهان صدایی تمسخرآمیز توی گوشم هوهو می کند و با قهقهه به یادم می آورد که من دیگر واقعا بزرگ شده ام، وقتی برای خیالپردازی های بچه گانه ندارم و باید مثل آدم بزرگ های دیگر دنبال زندگی آبرومندی برایم خودم باشم. این صدا به من می گوید که باید فکر آینده باشم و کمتر به جاه طلبی های رویایی ام فکر کنم. اما صدای بچه گانه و پر از انرژی در سرم با صدای بلند می گوید:" می خوام به آفریقا برم و در مورد مسائل کودکان بیمار کارهای اجتماعی و تحقیقات انجام بدم. می خوام به عراق و افغانستان برم و هر کاری از دستم بر می آد انجام بدم". چندی نمی گذرد که صدای تمسخرآمیز دوباره در وجودم هو هو می کند و به فکرهایم می خندد.

نمی دانم. از دو هفته پیش که از دانشگاه، مقطع لیسانس، فارغ التحصیل شده ام دو تا احساس متضاد در سرم با هم می جنگند. از طرفی احساس آزادی می کنم و فکر می کنم که در این مرحله از زندگی می توانم کشتی زندگی ام را به هر سمت و سویی که بخواهم هدایت کنم. و از طرفی دیگر دلتنگ دانشگاهم، دانشگاه اوبرلین، که برایم به خانه ای پر از خاطره و زندگی تبدیل شده بود، هستم و دلم برای جمع استادانم و دوستانم که حالا دیگر برایم جای خانواده ای بی نظیر را پر کرده بودند پر می زند. به علاوه اوبرلین به من اعتماد به نفس می داد و به من اجازه داده بود تا باور کنم که آدم مهمی هستم و نظراتم خواندنی و شنیدنی است. اما حالا من مانده ام و یک دنیای وحشتتاک بزرگ. این روزها دنیای بیرون از اوبرلین برایم به سیاره ای غریب می ماند. نمی دانم من مریخی هستم یا آدم های این سیاره بی در و پیکر...


+ نوشته شده در  8 Jun 2007ساعت 18:14  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید