تبليغاتX
آزاده پورزند
پنجاه نفراز فعالین زنان صبح روز یکشنبه درتهران دستگیر شدند
یکشنبه 5 مارس 2007- 14 اسفند 1385
تهران

ماموران پلیس امنیتی حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان را که در مقابل دادگاه انقلاب اسلامی در اعتراضی صلح جویانه به فشارهای اخیر و روند غیرقانونی بازداشت ها، احضارها و دادگاه های یک ساله زنان تجمع کرده بودند، بازداشت کردند. طبق آخرین اخبار بازداشت شدگان را در مینی بوس سوار کرده واز بازداشتگاه وزرا به بند دویست و نه زندان اوین که متعلق به وزارت اطلاعات منتقل کرده تند.
در میان این دستگیری ها که با ضرب و شتم همراه بود، ماموران سر ناهید جعفری را به مینی بوس کوبیده اند و در نتیجه این عمل خشونت آمیز دندان های او شکسته است. با این وجود، ماموران از بردن او به درمانگاه خودداری می کنند.
نوشين احمدي خراساني، پروين اردلان، شهلا انتصاري و سوسن طهماسبي، پنج تن از فعالان جنبش زنان که امروز قرار بود دادگاه آنها برگزار شود، در حمايت از ديگر دوستان خود از دادگاه بيرون آمدند که همه آنها نيز بازداشت شده‌اند.

گفته مي‌شود پليس امنيت ملي که دستور ويژه از دادستان مي گيرد اختياراتي بيش از ساير نيروها دارد و خشن تر از پليس معمولي اقدام مي کند.

به گفته محمد مصطفايي وکيل دادگستري اين دستگيري فعالان امور زنان مخالف با مفاد قانون اساسي است. به گفته اين عضو شبکه وکلاي داوطلب اصل 27 قانون اساسي مقرر مي دارد تشکيل اجتماعات و راهپيمايي ها ، بدون حمل سلاح ، به شرط آنکه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است. بنابراين چون اين تجمع بدون حمل سلاح بوده و اختلالي در مباني اسلام بوجود نمي آورد، قانوني بوده و بازداشت شرکت کنندگان در آن غير قانوني است و بايد هر چه سريعتر آزاد شوند. از طرفي بازداشت افراد بايد مبناي قانوني داشته و با دستور مرجع قضايي باشد و علت آن نيز اعلام شود.

خانواده های این بازداشت شدگان در مقابل بازداشتگاه جمع شده اند و به آنها گفنه شده است که امروز هیچ یک از بازداشت شدگان آزاد نخواهد شد. خانواده های زنان فعال که در تجمع صلح آمیز امروز( یکشنبه) دستگیر شده اند، ازهموطنان تقاضا می کنند تا در حمایت از این زنان رأس ساعت 9 صبح روز دوشنبه 5 مارس 2007 ( 14 اسفند 1385) دز مقابل زندان اوین به حاضر شوند.

آخرین لیست اسامی بازداشت شدگان به شرح زیر است

آسیه امینی-پروین اردلان- شادی صدر- نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده-نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه، ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده- نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان مقدم- سارا لقمانی


برای دیدن عکس های این زنان به وبلاگ کسوف مراجعه بفرمایید.
( بخش اول)
http://www.khosoof.com/archive/355.php
( بخش دوم)

http://www.khosoof.com/archive/356.php
+ نوشته شده در  4 Mar 2007ساعت 13:36  توسط آزاده پورزند  | 

این قطعه ادبی در نشریه اینترنتی زنستان، شماره 21 چاپ شده است.
http://www.herlandmag.com/


کابوس
آزاده پورزند

ایالت اوهایو- آمریکا: شبِ کابوس‌زده‌ام به سر آمده. دیرم شده. کلاسم تا 2-3 دقیقه دیگر شروع می‌شود. با عجله در را می‌بندم و بعد مثل سربازهای جنگی از پله‌های خوابگاه پایین می‌آیم. هنوز از خوابگاه خارج نشده دستانم از سرما بی‌حس می‌شود. برف به زانویم می‌رسد. با عجله به طرف کلاسم می‌روم. موبایلم را از توی جیبم در می‌آورم و به او زنگ می‌زنم. گوشی را بر نمی‌دارد. صدای ضبط‌شده‌اش می‌گوید:" مهرانگیز کار". بعد صدای ناهنجار بوق می‌آید و حالا من که زیر برف اوهایو شبیه آدم برفی شده‌ام، باید برایش پیام بگذارم. بیرون ساختمان ادبیات ایستاده‌ام و موهایم ازسرما قندیل بسته است. می‌گویم :"سلام. وقت کردی به من زنگ بزن. دیشب یک خواب اعصاب خردکن دیدم که تو توش می‌رقصیدی. اوکی. بای." بالاخره به کلاس می‌رسم. استادمان در حال حضورغیاب است. می‌گوید:" آزاده". می گویم :" حاضر". معلوم نیست بر چه مبنایی حضورم را در کلاس اعلام کرده‌ام. هنوز بیدار نشده‌ام. انگار او با رقص کابوس‌زده‌اش مرا دنبال کرده است و هم‌چنان در برابر چشمانم عشوه می‌آید.

تهران-ایران: همهمه است. صدای حرف‌ها و خنده‌های مردمی که بیرون از تالار جمع شده‌اند توی گوش وزوز می‌کند. مردم دم در صف کشیده‌اند، بی‌صبرانه گپ می‌زنند، به بلیط‌فروش خسته و بی‌حوصله سلام می‌کنند و بلیط می‌خرند. عکس‌های مهرانگیز کار همه‌جا دیده می‌شود. او امشب ستاره آفاق است. دوستانش، همکارانش و طرفدارانش مرا که هاج و واج به مردم چشم دوخته‌ام، پیدا می‌کنند. دوره‌ام می‌کنند، مرا در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند. می‌گویند که باید به داشتن چنین مادری افتخار کنم. می‌گویند:" مهرانگیز زنی استثنایی است. هنر او و رقص او همتا ندارد." در تایید حرف‌هایشان سرم را تکان می‌دهم و تشکر می‌کنم. ازدحام جمعیت کلافه‌ام کرده است. به می‌می فکر می‌کنم. حتما الان در اتاق گریم زیر صد جور لوازم گریم بی‌حرکت به خودش در آینه زل زده‌است.

سیل جمعیت وارد سالن نمایش می‌شود. پرده قرمز رنگ مخملی سن نمایش را پوشانده است. ردیف اول برای من، لیلی(خواهرم) و پدرم، در میان مهمانان افتخاری جا رزرو کرده‌اند. کنار بابا نشسته‌ام. دستم را می‌گیرد و محکم می‌فشارد. سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد و نوازشم می‌کند. کم‌کم صدای وزوز جمعیت به سکوت تبدیل می‌شود. چراغ‌ها خاموش می‌شوند و پرده کم‌کم بالا می‌رود. صدای تشویق تماشاچیان این بار به صدای باران‌های دیوانه‌ي بهاری می‌ماند. صدای باران سیل‌آسا هم اما، زود به سکوت تبدیل می‌شود. آهنگ آشنای ملایمی نواخته می‌شود.مهرانگیز با حرکات موزونش زیرکانه وارد سن می‌شود. دایره‌ي نور مثل سایه دنبالش می‌کند. عقب و جلو می‌رود و با لبخندی نه چندان واضح ماهرانه روی یک‌پا می‌ایستد و چرخ می‌زند. موزون و هنرمندانه می‌رقصد. دستان ظریف و کوچکش آرام‌آرام تمام فضای تالار را از آن خود می‌کند. حضورش چشم‌ها را تسخیر می‌کند. می‌چرخد و تماشاچیان را با هنرش و با حرکات موزونش مسحور مي‌کند.

ایالت اوهایو - آمریکا: نصف شب است. در اتاق محکم به هم کوبیده می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم. هم‌اتاقی‌ام از مهمانی جمعه‌شب به خانه بازگشته. مست است. دل‌شکسته است. دوست‌پسرش به او خیانت کرده. به سمت تختش می‌رود و خودش را روی تشک می‌اندازد. از من کمک می‌خواهد. از من خواهش می‌کند که برایش یک لیوان آب بیاورم و سطل آشغال را دم دستش بگذارم. حالت تهوع دارد. پتو را رویش می‌کشم، چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و به تخت خودم برمی‌گردم و می‌گویم :" گود نایت".

تهران: مهرانگیز همچنان بی‌پروا می‌رقصد. به او خیره شده‌ام. زیباییش افسون می‌کند. می‌پرستمش.

ایالت اوهایو - آمریکا: هنوز هوا تاریک است. رعد و برق گوش را کر می‌کند. وحشتناک است. هم‌اتاقی‌ام در خواب گریه می‌کند.

تهران - ایران: مهرانگیز می‌چرخد. صدای شکستن شیشه می‌آید. مثل این‌که بزرگ‌ترین شیشه‌ي دنیا را کسی با سنگ شکسته‌است. حریم خانه‌اش است که خرد شده‌است. خرده‌های شیشه از سقف تالار روی سر مهرانگیز می‌ریزد. سراسیمه به دور و بر نگاه می‌کنم. به نظر می‌آید که من تنها کسی هستم که این خرده شیشه‌ها را می‌بینم و این صداها را می‌شنوم. بابا را کسی از در کناری صدا می‌زند. او آهسته برمی‌خیزد، به من نگاهی می‌کند و می‌رود. زمان می‌گذرد و صندلی‌اش هنوز در کنار من خالی است. مردم هم‌چنان بهت‌زده به رقص مهرانگیز چشم دوخته‌اند. و او هم‌چنان می‌رقصد. بعد ناگهان موزیک آرام و ملایم تبدیل به موزیک راک می‌شود. تند و خشن. مهرانگیز هاج و واج می‌ایستد. خرده شیشه‌ها را از روی شانه‌اش می‌تکاند. می‌کوشد به خودش بیاید. می‌رقصد. حرکات سنجیده و موزونش از موزیک راک عقب می‌ماند. قطره‌های عرق از صورتش می‌چکد. لیلی هم رفته‌است. رفتنش را نفهمیده‌ام. به صندلی‌اش نگاه می‌کنم. حتی کیف و شال‌گردنش را هم برده‌است. یکی از تماشاچیان از ردیف عقب می‌آید و جای لیلی می‌نشیند. مجذوب رقص مهرانگیز است. آهسته می‌گویم :" آقا این‌جا، جای کسی است". نگاهم می‌کند و قهقهه می‌زند. صداي قهقهه‌اش در تالار می‌پیچد.

نمی‌تواند با موزیک راک برقصد. صدای هوهوی مردم در سرم اکو می‌شود. به دور و برم نگاه می‌کنم. همه هم‌چنان با اشتیاق رقص او را با نگاهشان تحسین می‌کنند. گیج شده‌ام. صدای گریه‌اش می‌آید. به چهره‌اش نگاه می‌کنم و جز لبخندی ملیح چیزی نمی‌بینم. موزیک راک توی سرم می‌کوبد. نمی‌تواند با این موزیک برقصد. لخ‌لخ کنان می‌رقصد و از موزیک عقب می‌ماند. از پا افتاده است. چرخ ناموزونی می‌زند و تعظیم می‌کند. جمعیت دیوانه شده‌است. همه بلند می‌شوند و باران دیوانه بهاری دوباره شروع می‌شود. با نگاهش مرا پیدا می‌کند. اشک مثل پرده زمختی چشمانم را پوشانده‌است. نگاهش می‌کنم. لباس رقصش عوض شده‌است. چادر ِ زن‌های زندانی را پوشیده و عکس‌های ترازو از سر و کولش بالا می‌رود. جمعیت هم‌چنان دست می‌زند. می‌رود و دوباره باز می‌گردد. این‌بار موهایش ریخته است. جمعیت خستگی‌ناپذیر تشویق‌اش می‌کند. میان تماشاچیان ولوله می‌افتد. همه در گوش یک‌دیگر نجوا می‌کنند:" سرطان گرفته.سرطان گرفته."

سالن خالی شده‌است. همه رفته‌اند. کارگران تالار مشغول تمیز کردن صندلی‌ها هستند. آن‌ها با یک‌دیگر به زبان انگلیسی روانی صحبت می‌کنند. پرده مخملی را کنار می‌زنم. پشت پرده در گوشه‌ای نشسته. بدنش می‌لرزد. زمستان بوستون سرد است. کتش را دورش می‌اندازم. می‌گوید:" بابات کجاست؟" نگاهش می‌کنم. به سختی از جایش بلند می‌شود. با هم به سمت در پشتی می‌رویم.

سوت و کور است. پرنده در خیابان پر نمی‌زند. سرد است. خیلی سرد است. از در خیابان حافط شیرازی وارد شدیم و حالا از در خیابان ماساچوست خارج می‌شویم. سوار مترو می‌شویم: خط قرمز به سمت میدان هاروارد. به اتاقش می‌رسیم. خودش می‌گوید: " این سلول انفرادی من در بوستون است." بلند بلند می‌خندد و ادامه می‌هد:" تو امریکایی شده‌ای و نمی‌فهمی ‌که سلول انفرادی ایران چقدر حالش از این‌جا بیشتر است". راست می‌گوید. آمریکایی شده‌ام و حرفش برایم به هذیان تبعید می‌ماند.





+ نوشته شده در  28 Feb 2007ساعت 16:55  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید