تبليغاتX
آزاده پورزند
برای مهین پورزند، عمه نازنینم.
جمعه ای که گذشت، بدرودمان گفت.

عاشقش بودم. بودم؟ نه، عاشقش هستم. دلم می خواست یک روز مبتکر فعل زمان گذشته را ملاقات می کردم و تا توان داشتم سرش فریاد می کشیدم و به او می گفتم که گذشته وجود ندارد، که چیز های خوب، که آدم های خوب هیچ وقت از بین نمی روند. دلم می خواست آقای مبتکر زمان گذشته کوله بارش را می گذاشت روی دوشش و لخ لخ کنان از دیار ما می رفت. ای کاش مرگ هیچ وقت به ذهن خدا نرسیده بود. ای کاش مرگ فقط در شعرها، داستان ها و نقاشی های قشنگ پیدا می شد. ای کاش مرگ در خواب می مرد…

اسمش مهین بود. اسمش مهین است. مهین…مهین…مهین….می بینیدش؟ زیباییش خیره کننده است. جذاب ، خوش اندام، خوش صحبت و با اعتماد به نفس.

چشمانم را بر هم می گذارم. اشک امانم نمی دهد. یادم می آید. یادم می آید. یادم می آید. حافظه ام مثل یک اسب وحشی رم کرده است و بی امان در دشتی از هزار و یک خاطره، هزار و یک حرف و سخن و لبخند می دود.

یادم می آید:

قند زیر دندان های ردیفش چرق چرق می کند. از چای بسیار داغش جرعه ای می نوشد. به زنان ایرانی دیگر هم سن و سالش نمی ماند. مدرن است. از استکان کمر باریک خوشش نمی آید. چایش را در لیوان شیشه ای نسبتا بزرگ دسته دار می نوشد.
بابا یی می گوید: " هیچ می دونی که عمه گلت یک زمانی قهرمان اسب سواری تشریف داشتند؟ خوشگل ترین و یک دنده ترین قهرمان اسب سواری روی زمین..."
با با می خندد. من با خودم فکر می کنم :" خوش به حال عمه. کاشکی من هم مثل او بودم". عمه ناگهان خجالتی می شود و گونه هایش گل می اندازد.

عاشق نون قندی است. لیوان چایش را روی میزی که خودش دو دقیقه پیش برق انداخته می گذارد و مرا در آغوش می گیرد. دستانم را نوازش می کند.
می گوید: " عمه گرگه...دم بریده"
بعد لپ چاقالوی مرا می کشد، به سیم های دندانم نگاهی می اندازد و می گوید:" آدم آهنی. آدم آهنی سیاه سوخته عمه گل. عشق من."
گفتم " عمه گل". می گویند وقتی که زبان باز کردم، اسمش را " عمه گل" گذاشتم. می گویند فکر می کردم که موهای فر فری سشوار کشیده کوتاهش به گل می ماند.

مرگ؟ شوخی بزرگی است.

سایه چشمش همیشه سبزبود. سبز سبز سبز. انگشت اشاره اش را محکم روی سایه می کشید و با دقت در آینه آن را پشت چشمش می مالید.

صدایش را می شنوم.
" روی پارکت ها سر نخوری بیفتی عمه گرگه! بدو بیا اینجا پهلوی من بخواب تا با هم جدول حل کنیم".

خانه اش مثل دسته گل....همیشه تمیز و ترگل ورگل...دلم برایش تنگ شده. دلم برای شنیدن قصه عاشق شدن هایش تنگ شده. دلم برای عینک گم کردنهایش، تخمه شکستنهایمان، حکم بازی کردنهایمان، فال گرفتنهایمان پر می زند.

یادم می آید.

می گوید: " برو پی کارت فسقلی. فال ورق مال آدم بزرگ ها است. بیا بشین پیش من تا فال لیلی رو بگیریم ببینیم چند تا پسر دارند از عشق این قرتی خانم می میرند".
حرصم می گیرد. لیلی، خواهرم، با چشمهایش به من فخر می قروشد. عمه که می بیند من بغض کرده ام، شکلات های ایتالیایی اش را از جیب پیراهن خانه گل گلی اش در می آورد و چند تا از آن ها را در مشتم می گذارد. خوش مزه هستند.

بهترین قصه گوی دنیا بود.عمه گل را می گویم. در اوج خفقان و وحشت در ایران، داستان های رنگارنگش درباره خانه پدری اش ، درباره ایتالیا و سوئد و سفرهایش به دور دنیا پر از امید و زندگی بودند. او با قصه هایش مفهوم مخرب دوری از یکدیگر را در ذهن من از بین برد. قصه هایش مملو بود از: عمو لهراسب، بابا، پروین، تورج ، فرزین ، لیلی، نبیل، ندیم، میشکا، مازیار، مارال، لاله، پونه، بنفشه ،لیلی و من....خانواده من...خانواده ای که همیشه از من دور بوده اند. عمه گل، اما، مرا با یاد و خاطر آنها در ایران بزرگ کرد.

دلم برایش تنگ شده.
عمه گل من، با کمر خم شده، با درد استخوان، در تنهایی مطلق، در ترس و در ابهام، متجاوز از یک سال از یک بازداشتگاه به بازداشتگاهی دیگر، از یک دادگاه به دادگاهی دیگر رفت تا پدرم را که توسط گروه های امنیتی ایران ربوده شده بود ملاقات کند. هربار که بابا را در آن شرایط وحشتناک و توهین آمیز می دید، صدای لرزانش گویی، ده سال پیرتر می شد.

دلم برایش تنگ است.
می بیندش؟ پیراهن زیبای خوابش را به تن کرده و در رختخواب خوشبو و تمیزش دراز کشیده است. جدول حل می کند.
می گوید: " عمه گرگه...اگر گفتی پایتخت ایتالیا کجاست؟"
دستم را دور گردنش می گذارم و فکر می کنم. می گویم : " ناپل"
می خندد و می گوید: " خنگ خدا دو حرف است. رم..."
بغلم می کند و صورتم را غرق بوسه می کند.
می گوید: " خودم یک روز تو رو می گذارم توی چمدونم و می برمت ایتالیا. همه جا رو نشونت می دم".
در آغوشش قلقلکم می دهد. از خنده ریسه می روم.
می گوید: " زود باش بگو ببینم: دلت می خواد توی چمدون سیاهه بگذارمت یا توی چمدون سبزه؟"
می گویم: " نمیشه منو توی کیف دستی ات بگذاری. همان جایی که شکلات های سوئدی مغاره تورج رو می گذاری؟"
خوابمان می برد.
چشمانم را باز می کنم. پهلویم نشسته و نوازشم می کند. به پنجره نگاه می کنم. گرگ و میش آسمان است.
می گوید: " عمه گرگه. بیدار شو. عصرانه ات حاضره. چایی شیرین درست کردم که با هم با نون قندی بخوریم. برنامه کودک شروع شده. مشق هایت هم هنوز تمام نشده."
عمه گل؟ عمه گل؟

+ نوشته شده در  19 Nov 2006ساعت 15:36  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید