من در بحبوحه جنگ ایران و عراق دنیا آمدم. از قرار دوران بمباران های تهران را در ساک، شیشه شیر به دهان و در خواب شیرین نوزادی سپری کرده ام. دوران موشک باران را، اما کم و بیش به یاد دارم. یادم می آید که شب هایی که قرار می شد در پناهگاه بخوابیم، انگار از خوشحالی در دلم قند آب می کردند. پناهگاه پر از بچه های هم سن و سال من بود. با هم یک عالمه بازی می کردیم و غافل از دنیای بزرگتر ها خوش می گذراندیم.
بعضی اوقات که اوضاع خیلی وخیم می شد، ما خانوادگی سوار ماشین پدرم می شدیم و به یکی از روستاهای اطراف تهران پناه می بردیم. چند تا از خانواده های آن روستا که از موکلین ماما ن من بودند، محبتشان را از ما دریغ نمی کردند. گلنار که به زیبا ترین زن روستا معروف بود، ساعت ها کنار تنور خانه گاهگلی اش می نشست و برای ما نان به تنور می زد. پروانه چای خوش آب و رنگ دم می کرد و با تب و تاب خاص خودش ما را از اخبار روستا با خبر می کرد. حاج خانم که بزرگ روستا بود، با کمک دختر ها و عروس هایش هر شام و نهار برای ما سفره های رنگین می انداخت.

خلاصه اینکه در آن سال ها، این زنان روستایی، در خانه هایشان ما را پناه می دادند و با جان و دل از ما پذیرایی می کردند.
امروز روز جهانی زن روستایی است. پبام اصلی روزجهانی زنان روستایی این است که حمایت از زنان روستایی یکی از بهترین راه های بدست آوردن دسترسی پایدار به منابع غذایی و مبازره با فقر است.
دلم برای دوستان خوب روستایی مان تنگ شده. حاج خانم که فوت کرده است روانش شاد...امیدوارم که پروانه و گلنار و دیگر زنان مهربان آن روستا همگی حالشان خوب باشد و امروزشان پر از شادی!
نمی دونم چرا من نامه نگاری را از هر کار دیگری بیشتر دوست دارم. درکشوهای اتاقم یک عالمه نامه به آسمون و زمین و بارون و آفتاب و شخصیت های مختلف پیدا می شود. گاهی اوقات هم در حین راه رفتن در خیابان به خودم می آیم و می بینم که دارم بلند با خودم و یا با درخت ها و ماشین ها و آدم ها حرف می زنم. با اینکه عاشق تنهایی هستم، همیشه درذهنم همهمه ای از مکالمات من با شخصیت های واقعی و خیالی است.
وقتی که من 2 ساله بودم یک پرستار خانگی به نام" گلتا" داشتم. گویی نامش، گلتا را کارکنان پرورشگاه (خانه اش) انتخاب کرده بودند. نه چهره او را به یاد می آورم و نه حرف هایش را...رفتنش را، اما، به خوبی در خاطر دارم. یک روز رفت و دیگر برنگشت. گلتا اولین دوستی بود که در زندگی از دست دادم. پس از گذشت بیش از 20 سال من هنوز دلم برای گلتا تنگ می شود و گاهی اوقات در ذهنم با او حرف می زنم. برای همین است که حالا که وبلاگ
قدیمی ام از کار افتاده است ،تصمیم گرفته ام بعضی از نوشته های وبلاگ جدیدم را به صورت نامه هایی برای گلتا بنویسم…
گلتا جان،
سلام. احتیاجی به احوالپرسی نیست. قصد دارم تصور کنم که حالت خوب است.
من از بوینوس آیرس برگشته ام. دلم برای بوینوس آیرس خیلی تنگ شده، ولی گویی جیب هایم و کیف هایم همه پر از شهر بوینوس آیرس است. تجربه 6 ماه زندگی در آمریکای جنوبی زندگی مرا تغییر داده است. راستش را بخواهی خودم هم هنوز طبیعت این تغییرات را به خوبی درک نکرده ام. فقط می دانم که زاویه دیدم در زندگی با گذشته فرق می کند. باور کن این روزها بعضی وقت ها احساس می کنم دارم در لباس های انسان دیگری راه می روم!
برای فردا باید یک مقاله درباره چند تا از فیلم های لوییس بونیول بنویسم. دیر وقت است…زود برمی گردم!
می بوسمت
آزاده