تبليغاتX
آزاده پورزند

 

عکس یک


عکس دو

The White House of Argentina which is called the Red House and people sometimes call it the Pink House


عکس سه

عکس چهار

the Centro Cultural in Recoleta.... an exhibition for the dictatorship 30 years ago. Amazing. This is a structure of the Ford Falcons which are directly associated with the kidnapping and murders of the 70s... 30,000 killed/disappeared.

+ نوشته شده در  9 Apr 2006ساعت 2:20  توسط آزاده پورزند 

نامۀ 3

سلام. امیدوارم که حال همۀ شما خوب خوب خوب باشه. امروز شاید اولین روزی باشد که احساس می کنم بالاخره به " خانم بوینوس آیرس" ( منظورم این شهر است) عادت کرده ام. در ضمن یک عالمه بریده جراید و یادداشت و خرت پرت با خودم به کتابخانه آورده ام و می خواهم کمی برایتان دربارۀ چیزهای جدیدی که در چند هفتۀ اخیر دیده ام و یاد گرفته ام، بنویسم.

argentine flag.jpg


من عاشق رستوران ها، دیسکو ها و رقص تانگو هستم. ولی راستش را بخواهید مهمترین دلیل علاقۀ من تاریخ معاصر آرژانتین (دیگر کشورهای آمریکای جنوبی) است. شکی نیست که جنگ سرد و دعوای میان کمونسیم و کپیتالیزم، در خانۀ کشورهای آمریکای جنوبی از جمله آرژانتین را زده است. آرژانتینی ها ی قصه های زیادی برای گفتن دارند. قصه های آنها دربارۀ پرون، کودتای هولناک سال 1976، سال های اختناق و وحشت سیاسی و اجتماعی، بازگشت دموکراسی در سال 1983 و بی ثباتی شگفت انگیز وضعیت اقتصادی کشور عزیز دردانه شان برای گفتن دارند. آن ها به راستی کشورشان را می پرستند و به خصوص اهالی بوینوس آیرس عاشق حرف زدن دربارۀ ریشه های اروپاییشان هستند. بسیاری از اهالی بوینوس آیرس معتقدند که آرژانتین و به خصوص شهر بوینوس آیرس از نظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی (تا پیش ازسقوط اقتضادی آرژانتین در سال 2001) و آزادی بیان بر ایالات متحدۀ آمریکا برتری دارد.

باید اعتراف کنم که با توجه به احساس و نظرات نسبتا منفی آرژانتینی ها نسبت به سیاست و فرهنگ آمریکا، اقامت در شهر بوینو آیرس به همراه یک گروه از دوستان و دانشجویان آمریکایی، برای من تجربه ای بسیار تازه، جالب و نه چندان آسان است. نمی دانم احساسم را راجع به این موضوع چگونه بیان کنم… با اینکه دوستان آمریکایی من روزانه جوک ها و متلک های گوناگونی دربارۀ آمریکا می شنوند، به طور کلی اینجا مردم با آمریکایی ها به خوبی برخورد می کنند. اما دراین چند هفتۀ اخیر من به عنوان یک ایرانی که در آمریکا زندگی می کند و حالا برای تحصیل به آرژانتین آمده، تجربه ای کم و بیش متفاوت از دوستان آمریکایی ام داشته ام. خیلی وقت ها تا به آدم ها می گویم که ایرانی هستم، با اینکه چیز زیادی دربارۀ ایران نمی دانند، فوری فکر می کنند که یک جفت گوش گیر آورده اند تا هر چیزی که دلشان می خواهد راجع به آمریکا بگویند. من از اینکه اینکه آنها مخالف سیاست های داخلی و بین المللی آمریکا هستند، ناراحت نمی شوم. ولی تا به حال چندین بارنحوۀ حرف زدن آنها دربارۀ مردم آمریکا من را رنجانده است. خیلی ها اینجا به من گفته اند که فکر می کنند آمریکایی ها بسیار پولدار هستند، عاشق تفنگ هستند، احمق هستند، بی فرهنگ و چاق هستند و جوان های آمریکایی لوس و مسخره هستند. این حرف ها از چند جهت من را آزرده می کند. اول اینکه من 4 سال است که در آمریکا زندگی می کنم و بسیاری از دوستان و استادان من آمریکایی هستند. آمریکا هم مثل همه جای دیگر دنیا ( و بیشتر از جاهای دیگر دنیا) پر از تنوع است. من دوستان آمریکایی دارم که فقیر هستند و خودشان باید خرج تحصیلشان را بدهند، دوستانی دارم که بیشتر از من راجع به ایران و خاورمیانه می دانند، دوستانی دارم که اینقدر به فرهنگ ها، ادیان و مردم مناطق دیگر دنیا احترام می گذارند که آدم را کلافه می کنند. درست است که در میان مردم آمریکا، افراد زیادی هستند که دانش اندکی دربارۀ نقاط دیگر جهان دارند، ولی این برای محکوم کردن یک ملت کافی نیست! اینها را به قصد بدگویی از ملت آرژانتین نمی گویم. من یقین دارم که خیلی از مردم دنیا از روی سیاست های آمریکا دربارۀ مردم آمریکا قضاوت های منفی می کنند. ولی این گونه قضاوت ها من را یاد موقعیت خودم و ملیون ها مهاجر ایرانی دیگر در دنیا می اندازد. در همان آمریکا، خیلی وقت ها تا می گویی "ایران"، مردم به دنبال روبنده و نقابت می گردند. به نظر من این خیلی دردناک است که تصمیمات سیاستمداران، مردم یک کشور را برای جهانیان تعریف می کند. کاشکی همۀ آدم های دنیا می توانستند به همه جای این کرۀ خاکی سفر کنند و این گونه قضاوت های کلی و عمومی از روی زمین ریشه کن می شد…

بگذریم. من خیلی خوابم گرفته. میرم با دوستم قهوۀ غلیظ می خرم و برمی گردم وبازم براتون دربارۀ آرژانتین می نویسم. زود برمی گردم.

+ نوشته شده در  2 Apr 2006ساعت 19:39  توسط آزاده پورزند 

نامه 2

سلام. عیدتون مبارک ! دلم براتون خیلی تنگ شده. یک عالمه حرف برای گفتن دارم. دیگه الان یک ماه میشه که به شهر بوینوس آیرس آمده ام. این روزها خیلی سرم شلوغ شده. دانشگاه و کار و شب ها هم تا دیروقت با دوستام میریم خیابون گردی و الواتی…همه چیز خیلی خوبه، ولی نمی دونم چرا اینجا اینقدردلم برای همه تنگ شده. با اینکه در یکی از پر هیاهو ترین شهرهای دنیا زندگی می کنم، غریبه بودن با محیط باعث شده که با خودم بیشتر از گذشته خلوت کنم و بیشتر به همه اتفاقات خوب و بد گذشته و آدم هایی که آمده اند و رفته اند فکر کنم.
بدی اینکه من وبلاگ فارسی ام رو دیربه دیر آپدیت می کنم اینه که حالا نمی دونم از کجا شروع کنم.

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی روزگاری توی این دنیای بزرگ یک دختری بود که اسمش آزاده بود و همش دلش می خواست ادای مارکوپولو رو درآره و همش از یک قاره بره به یک قارۀ دیگه... آزادۀ قصه ما الان در بوینوس آیرس داره درس می خونه و اسپانیایی یاد می گیره. جونم براتون بگه...

دوستان گلم،
سلام. امیدوارم که حال همۀ شما خوب باشد. نظرات قشنگ شما من را یک عالمه خوشحال می کند. از آنجایی که من به حواس پرتی و سربه هوایی معروف هستم، یادم رفته بود که نظرات شما به طور اتوماتیک در این وبلاگ ظاهرنمی شود. چند شب پیش بعد از یک کلاس 4 ساعته ادبیات آمریکای لاتین، تصمیم گرفتم به یک اینترنت کافه بروم و کمی با دوستانم در یاهو مسنجر گپ بزنم.اما هیچکس آنلاین نبود. دلم گرفته بود و از زبان اسپانیایی و انگلیسی خسته بودم. همان طوری که در اینترنت ولگردی می کردم، یادم افتاد که مدت هاست پیام ها و نظرات وبلاگ فارسی ام را چک نکردم. نمی دانید پیام های قشنگتان چقدر خوشحالم کرد.

از دو هفته پیش که کلاس هایم شروع شده، اصلا نمی فهمم چه طوری زمان می گذرد. 5 تا کلاس دارم:
1) سینمای آرژانتین
2) ادبیات (برخس و کرتزار)
3) مفهوم جنسیت در دوران بلوغ
4) خانواده و روابط خانوادگی در ادبیات و سینمای معاصر آمریکای لاتین
5) پرسش های فرهنگی دربارۀ آرژانتین

در ضمن از هفتۀ گذشته با یک موسسۀ غیر دولتی به نام "مادربزرگ ها" شروع به کار کرده ام. دو موسسه "مادربزرگ ها" و "مادرها" در واقع متشکل از زنان مسنی است که دخترانشان توسط حکومت نظامی آرژانتین( 1983-1976) ربوده، شکنجه و ناپدید شده اند. فرق "مادربزرگ ها" با "مادرها" این است که در زمان ربوده شدن و شکنجه درزندانهای مخوف ، حامله بوده اند. در نتیجه " مادربزرگ ها" احتمال می دهند که نوه هایشان که اکنون بین 20-28 سال سن دارند، در خانواده های نظامیان بزرگ شده باشند.

تا 5 دقیقۀ دیگر کتابخانه تعطیل می شود. به قول "سنجد" : بر می گردم....

abuelas.jpghttp://www.26noticias.com.ar/adjuntos/imagen/10432.jpg
madres.jpg

+ نوشته شده در  31 Mar 2006ساعت 19:36  توسط آزاده پورزند 

دوستان عزیزم
امیدوارم که همگی خوب باشید. نظرسنجی زنستان درمورد قوانین مربوط به زنان به نظرم بسیار جالب و هوشمندانه آمد. شما هم اگر دوست داشتید نگاهی به آن بیندازید. زنستان اولین نشریۀ اینترنتی زنان است. دوستان سرزمین زنستان دلم برای همگی شما تنگ شده ، بی نهایت دوستتان دارم و به شما افتخار می کنم.
+ نوشته شده در  31 Mar 2006ساعت 2:28  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید