"
نممممممممممممممممممممممممممکیه! نمککککککککککککککی!"
"گردوییییییییییییییییییییییی!
گردویی!"
"گردوووووووووووووووی
تازه!"
"واکسیه!
واکسی! کفش کهنه داری؟"
"هندوووووووووووووونه!
خربزه! بدو بیا و ببر تا تموم نشده!"
خلاصه
آن شب کلی با لیلی خندیدیم و سعی کردیم فکر کنیم و حدس بزنیم که سرنوشت زندگی آن
ها را به کجا برده است. آن شب تا صبح صدای آن ها در گوشم بود. هیچ وقت آخرین باری
را که از ابوالفضل( بهترین و مهربان ترین گردویی محل) گردو خریدم را از یاد نمی
برم. مثل همیشه یک فال اضافه برآن چه از او خواسته بودم برایم جدا کرد و با لبخند
در کیسه ایی کوچک به دستم داد. نمی دانستم آخرین بار است که از او گردو می خرم!

"فقط در یک دقیقه عقل، عشق" به دلم نشت و مرا به فکر واداشت. به نظرم جالب ترین نکته در این قطعه ادبی دید قصه گو(ترزا، جوانی یا میرا) و احساس دوگانگی او با خودش و محیط اطرافش است. برای مثال ، در توصیف گروه هم کلاسی هایش که درپارک راه می روند، همزمان از ضمایر "آن ها" و "ما" استفاده می کند.
گفتم شاید این قطعه به دل شما هم بنشیند.
فقط در یک دقیقه عقل، عشق
مرتضی میرآفتابی
برای شادی
فقط در یک دقیقه وقتی هزار رعد و برق بر آسمان زد و باران بی امانی شروع به باریدن کرد، در آن غروب، فهمیدم دختر بیست و چهار ساله یی هستم که عقب مانده ام و عقل ندارم. مادر و پدرم بیست و پنج سال پیش ازدواج کرده اند و من "ترزا" یا "جوانی" یا "میرا" دختر آن ها هستم…
در آن یک دقیقه فهمیدم پدر و مادرم آنقدر زیبا بوده اند که من می توانستم هزار سال به آن ها فکر کنم. زیبا تر از باران بودند. زیبا ترین و عاشقانه تر؛ روشنا آن غروب و رعدی که می ترکید.
باران چنان می بارید که من چنین روزی تا آن روز ندیده بودم. تمام آن سال ها در آن آسایشگاه به درخت های آن طرف رودخانه نگاه می کردم و منتظر بودم. و دایم صداهایی به گوشم می رسید که به ما دستور می دادند، به ما تحکم می کردند. چند اتومبیل پلیس در برابر در ورودی پارک ایستاده بودند و چراغ های پرنور و قرمزشان می چرخید.
فقط یک دقیقه، 60 ثانیه، عقلم مرا آگاه کرده بود و روشنایی تابنده ای که محصورم کرده بود.
من در آن یک دقیقه صدای رودخانه را هم شنیدم که از وسط پارک پیچ و خم خورده بود و به بالای کوه می رسید.
ما از دندان ها و از چشم های سگ های قوی هیکلی که مردم به پارک آورده اند می ترسیم. ما را بو می کنند و دور ما می چرخند. کلاغ ها غارغار می کنند و به طرفی می روند...و آدم هایی از کنار ما رد می شوند که انگار مجسمه هایی از ترس و خشم هستند که هیچ کس را نمی بینند.
ما را می برند به پارک. پنج شش سگ قوی هیکل ما را همراهی می کنند. وارد پارک که می شویم آدم هایی که توی پارک گردش می کنند و راه می روند با خشم و یا ترحم و یا با بی اعتنایی به ما نگاه می کنند. جاده پارک را تازه آسفالت کرده اند. می ایستیم که گل های نیلوفر را نگاه کنیم که یک گروه بچه و نوجوان عقب مانده پیدایشان می شود. همه شان مات و گنگ روبه رو را نگاه می کنند. من در میان آن ها هستم. صورت دو سه مربی که ما را و یا آن ها را همراهی می کنند در خیالم، توی ذهنم می ماند. تمام شب به بچه ها به آن ها فکر می کنم. صورت ها معصوم، بی گناه، خسته و بی روح است. مثل این که فکر نیرومندی خنده و حرف زدن را از یاد آن ها یا از یاد ما برده است.
بچه ها با نگاه بهت زده از جلو ما رد می شوند. سگ ها پارس می کنند. مربی های آن ها تنها فرقشان این است که سن سالشان از ما و یا از آن ها بیشتر است. من درصورت مربی ها دردی می بینم که می خواهم تمام شب گریه کنم.
اما آن ها هم مثل ما بهت زده نگاه می کردند و مثل این که در محاصره بودند.
خودم را مابین آن ها می بینم. خسته ام. چیزی جز پشت سر بچه ها که داریم به طرف آسایشگاه می رویم نمی بینم. سینی نان سفید و یک برش کالباس چرب به دستم است. تا برویم پشت میز انتحاربنشینم و به صورت هم مدرسه ای ها نگاه کنم. کلاغ ها بالای سر ما غارغار می کنند و از رودخانه رد می شوند بروند آن طرف پارک پشت درخت های کهن، شب ها توی تاریکی یک نفر می آید توی خوابگاه مثل سایه سنگینی ست مثل شبحی که می خواهد پنهان بماند. ما نمی دانیم او کیست.
من سنگینی او را روی گرده هایم احساس می کنم. تنم را می شکافد...
باران دارد یکریز می بارد من "جوانی"، "ترزا" یا میرا به صدای بارانی که تمامم نشدنی است گوش می دهم و درون باران زیر درخت های کهن در سیاهی غلیظ خسته شده ام؛ شاید آن ها دیگر هرگز مرا پیدا نکنند.
باران غوغا می کند در تاریکی...
نشریه باران، شماره 16، تابستان 1386، سوید. صفحه 127

در شرایطی که ایرانیان به بهانه های سیاسی و فرهنگی حق شادمانی را تا حدود زیادی از دست داده اند، احتمال دارد مطالعه تحقیقات ویوسون سونی را سودمند بیابند.
برای مشاهده صفحه انگلیسی این جا را کلیک کنید.
مطالعه مفهوم "شادی" از دیدگاه ادبی
نوشته: رگینا ریوریو
ترجمه: آزاده پورزند
تکاپو برای شاد بودن، حق غیرقابل انتقال ما انسان ها است. در حریم ادبیات، هیچ گاه تلاش بسزایی برای درک مفهوم شادی نشده است. اما، در سال 1991 ویوسون سونی در دانشنامه دکترای خود در دانشگاه دوک برای نخستین بار به بحث ادبی تکاپو برای شاد بودن پرداخت. تحقیقات او باعث گشایش بحث نوینی درمحافل ادبی شد و توجه استادان و پژوهشگران را به خود جلب کرد.
فردریک . آر.جیمسون، رییس دانشکده ادبیات دانشگاه دوک، اظهار داشت:" ما همیشه می دانستیم که او یکی از برترین دانشجویان ما است". وی افزود " مفهومی که سونی از شادی در رابطه با ادبیات کلاسیک و مدرن ارایه می دهد، دیدگاهی نوین می آفریند".
فریفته آموزه سلون، حقوقدان آتن باستان، که می گوید،"هیچ انسانی را خوشحال فرض مکن مگر آن انسان مرده باشد"، سونی مفهوم شادی را از یونان باستان تا دوران مدرن با جزییات دنبال کرد. او در تحقیقاتش یادآورمی شود که در یونان باستان شادی متعلق به دنیای پس از مرگ آدمی است که اعمال و کردار او از سوی جامعه بشریت قضاوت می شود. در قرن هجدهم، اما، شادی به مفهمومی انتزاعی تبدیل و قضاوت آن صرفا بر عهده شخص گذاشته شد. در این مقطع شادی تبدیل به "مجموعه ای از لذت ها" شد و دیگر با تاکیدات اخلاقی در ارتباط مستقیم نبود. سونی سال های متمادی را صرف مطالعه روایت ها و زندگی نامه های بسیاری کرد. سرانجام، او به این نتیجه رسید که تغییر در مفهوم شادی بی تردید عواقب سیاسی بسیاری از جمله انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا، با خود به همراه داشته است.
پس از اتمام مقطع دکترا، سونی فوق دکترای خود را از دانشگاه یل اخذ کرد و اکنون در دانشگاه میشیگان استاد دایم ادبیات قرن هجدهم انگلستان است. با وجود این که کار دانشگاهی او در دانشگاه دوک و با گذراندن کلاس های تیوری ادبی آغاز شد، سونی زندگی ادبی و دانشگاهی خود را مدیون بزرگ شدن در دوران آپارتاید در دوربان، آفریقای جنوبی، است.
سونی زندگی خود در آفریقای جنوبی را چنین توصیف می کند، " وقتی که من در آفریقای جنوبی بزرگ می شدم، صحبت کردن درباره فرهنگ و سیاست بسیار خطرناک بود. این محدودیت باعث شد که من به علوم روی آورم". دانش او در علوم طبیعی و ریاضیات، او را به دانشگاه پرینستون آورد و او در این دانشگاه به مطالعات خود در ریاضیات مشغول شد. اکنون که او دور از تبعیض های نژادی آفریقای جنوبی به سر می برد و به عنوان یک شهروند درجه دو( بومی ) به او توهین نمی شد، سونی " آزادی فکر کردن را بازیافت" . او در این فرصت به فکر و مطالعه درمورد مسایل گوناگون مانند " قدرت سیاست و فرهنگ در شکل گیری زندگی یک انسان" پرداخت.
سونی می گوید: " احساس می کنم که در طول زندگی ام مفهوم شادی در من طراحی و ساخته شده است."
نخستین باری که دیدمتان، هر دو در یک قدمی گودالی ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا پیکر بی جان احمد شاملو را بیاورند و در این گودال بگذارند. صدای خاله سیمین(سیمین بهبهانی) که داشت در ستایش از احمد شاملو سخن می گفت، در گورستان پیچیده بود. شما و "مامان مهری" من به همراه خاله شیرین( شیرین عبادی) در گوشه ای زیر سایه یک درخت کهنسال و زیبا ایستاده بودید. چشمان من انگار به این گودال دوخته شده بود و نمی دانستم باید آن جا بایستم و به خاک سپردن احمد شاملو را تماشا کنم و یا خط اول عزاداران را ترک کنم و من هم مثل شما به سایه درختی پناه بیاورم. این نخستین باری بود که در مراسم تشییع جنازه کسی شرکت می کردم. مامان مهری شب قبلش به من گفته بود که دیگر موقعش رسیده که کم کم با مفهوم مرگ آشنا شوم. و صبح روز بعد من، مامان مهری و بابا سیامک به مراسم تشییع جنازه شاعر مورد علاقه ام، شاعر"پریا"، که پسر خاله پدرم هم می شد رفتیم. چه روز عجیبی بود آن روز! مامان مهری، خاله شهلا( شهلا لاهیجی) و خاله شیرین( شیرین عبادی) تازه از زندان آزاد شده بودند. عمو احمد فوت کرده بود. و یک عالمه دختر و پسر جوان در خیابان ها یک صدا شعرهای احمد شاملو را زمزمه می کردند. . یک عده می خواندند: " شما که عشقتان زندگیست" و عده ای دیگر ادامه می داندند: " شما که خشمتان، مرگ است!". یک گروه زمزمه می کردند: " حاشا حاشا" و عده ای با صدایی رسا می خواندند: " که هرگز از مرگ هراسیده باشم". یکی می گفت: " پریای نازنین" و دیگری ادامه می داد:" چتونه، زار می زنین؟". مراسم باشکوهی بود. مامان مهری و خاله شیرین پشت وانتی که پیکر احمد شاملو را حمل می کرد،راه می رفتند.
از جمعیت دور شدم و به طرف درخت کهنسال آمدم. دست مامان مهری را گرفتم و زیر لب از او پرسیدم: " این آقا خوش تیپه که این قدر پیپ می کشه کیه؟" مامانم بلند بلند خندید، رو به شما کرد و گفت: " ایشان آقای مسعود بهنود هستند". بعد من دوباره آرام گفتم:" خیلی معروفه که!"
نامه زیبای شما به بچه های زندانیان سیاسی را که خواندم، ناگهان زمان و مکان از خاطرم رفت و به همان روزخاک سپاری احمد شاملو پرواز کردم. احساس عجیبی است. آن روز با این که همه عزادار بودیم، با این که همین مامان مهری خود من تازه از زندان انفرادی آزاد شده بود، با این که هزار و یک مشکل روز و شب بر سر راه همه سبز می شد، ولی نمی دانم یک جوری هاله ای از امید در چهره ها دیده می شد. گویی با همه سختی ها هنوز ایران خانه ما هم بود. امن نبود، ولی هنوز اسمش "خانه" بود.
می دانم این نامه بریده بریده و بدون انسجام است. ولی وقتی به شما خاله ها و عمو ها، به خودمان، به بچه های زندانیان سیاسی و به نسل خودم فکر می کنم، مفهوم تمرکزو انسجام از ذهنم فرار می کند.
همه از روزنامه روز آنلاین ، رادیو فردا، رادیو زمانه و چندین رسانه دیگر تعریف می کنند. ولی راستش را بخواهید عمو مسعود، حتی باز کردن صفحه اول روز آنلاین مرا ناراحت می کند. مقاله های خاله نوشابه را که می بینم، یادم به صدایش در کارتون هایی می افتد که در ایران با آن ها بزرگ شده ام. چه صدای قشنگی دارد! چه فارسی شیرینی! حالا نمی دانم با زبان فرانسه چه کار می کند. مقاله های عمو هوشنگ ( هوشنگ اسدی) را که می خوانم، دلم برای شوخی هایش و آپارتمانش در تهران تنگ می شود. مقاله های مامان مهری را که می خوانم، شب قبلش را تصور می کنم که چه طور از فرط تنهایی و دلتنگی و گاهی خشم تصمیم به نوشتن گرفته است. مقاله های امید را که می خوانم، یادم به مادرش می افتد که درتهران سخت بیمار است و دلتنگ امید. مقاله های سولماز را می خوانم، با خودم فکر می کنم: " اگر ما هنوز ایران بودیم، من و سولماز چه آتشی با هم می سوزاندیم". مقاله های عمو نبوی (ابراهیم نبوی) را که می خوانم ،یادم به دفتر روزنامه جامعه می افتد و این که او حتی وقت یک لحظه نشستن هم نداشت. آن روزها چه قدر پر شور و هیجان بود! به رادیو زمانه که گوش می کنم، صدای شهرنوش پارسی پور آزرده ام می کند. ای کاش او می توانست در ایران زندگی کند! ای کاش می شد شما خاله ها و عمو های من می توانستید به ایران باز گردید. ای کاش خاله هاله را از زندان رها می کردند. ای کاش هروقت مامان مهری از این که روزی به ایران باز خواهد گشت حرف می زد، من می توانستم لبخندی از روی امید بزنم.
زمانی بود که از بچه های شما خاله ها و عموها، به عنوان بچه های زندانیان و مبارزان سیاسی یاد می شد. اما حالا هم سالان و دوستان خود من هم زندان را تجربه کرده اند: بهاره، زینب، احمد، روزبه، میثم و جوانانی که یکی پس از دیگری دستگیر می شوند! این جوانان همه می توانستند در کودکی هم بازی های من باشند. این ها همه با صدای خاله نوشابه در کارتون های خارجی دوبله شده که در برنامه کودک پخش می شد بزرگ شده اند.


امروز وقتی که برای رفتن به دفتر کارم در انتظار مترو نشسته بودم، پدر و دختری توجه ام را به خود جلب کردند. خواب آلوده بودم و چشمانم خسته از خواندن. کتابم را در گوشه ای گذاشتم و تصمیم گرفتم کمی به مردم دورو برم نگاه کنم. در همین حال پدر و دختری را دیدم که روی نیمکت در کنارم نشسته بودند. دختر هم سن و سال من بود، 21 یا 22 ساله و پدر احتمالا پنجاه و اندی سال داشت. به زبان اسپانیولی با هم صحبت می کردند. حرف های آن ها و لحن صحبت کردنشان بسیار دلنشین بود. به نظر می آمد که پدر و دختر اوقات بسیار خوبی را با هم می گذراندند. دختر داشت درباره پیراهن زیبایی که چند روز پیش در مغازه ای دیده بود با پدرش حرف می زد. پدر هم در جواب او از خصوصیات و جزییات این پیراهن می پرسید. پس از شنیدن توصیف دخترش از پیراهن زیبا، به او قول داد تا به زودی پیراهن را برایش بخرد.
وقتی قطار از راه رسید، پدر دست دخترش را گرفت و با هیجان گفت: " بدو بریم. بدو بریم دختر خانم خوشگل من" و بعد هر دو مستانه با هم خندیدند. به اندازه ای دیدن این دختر و پدر باعث شده بود که دلم برای پدرم تنگ شود که طاقتم به سر رسید و نتوانستم وانمود کنم که به حرف ها و خنده های آن ها گوش نمی دهم. در حالی که به آن ها خیره شده بودم، پدر متوجه من شد و با لبخندی از من خواست تا جلوتر از آن ها وارد قطار شوم.
در قطار آن ها همچنان درباره موضوعات مختلف حرف می زدند و هر از گاهی با هم می خندیدند. دختر سرش را بر روی شانه پدر گذاشته بود و پدرش دست او را نوازش می کرد. این پدر و دختر به چشم من دلپذیرترین موجودات روی زمین می آمدند. با وجود این که مدام می کوشیدم تا خودم را مشغول خواندن کنم، رابطه زیبای این پدر و دختر و حرف هایشان حواسم را به خود جلب می کرد. دختر حلقه ازدواج پدرش را از دستش درآورد و حلقه را به دست خود کرد. با آن که حلقه برای انگشتش بزرگ بود، رو به پدر کرد و گفت: " بابا، ببین چه قدر این حلقه به دستم می آید!" و ادامه داد: " خیلی ممنون از این هدیه". پدر خندید و گفت: " خانم جوان، شما بروید و از یک آقای خوش تیپ و لایق بخواهید تا برایتان حلقه بخرند نه از من." بعد هردو خندیدند و یکدیگر را درآغوش گرفتند، دوباره حواسشان متوجه من شد که به آن ها زل زده بودم . به من من لبخندی با مهر زدند.
چند دقیقه بعد در حالی که داشتند از قطار پیاده می شدند، پدر چرخید، به من نگاه کرد و گفت: " مواظب خودت باش دخترم." برایش دست تکان دادم و کوشیدم تا اشک هایی که در چشمانم جمع شده بود را از نگاه او مخفی کنم. این دختر و پدر حقیقتا مرا به یاد پدرم انداخته بودند. آن قدر که دیگر نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
از خودم می پرسم:
" چرا من نباید بتوانم پدرم را ببینم و با او وقت بگذرانم؟ چرا او باید در ایران مجبوس باشد؟ چرا نباید بتواند ایران را ترک کند؟ اصلا چرا او می بایست ربوده می شد، شکنجه و تحقیر می شد و به زندان انداخته می شد؟ در حالی که بسیاری تبهکاران واقعی در شهرهای ایران پرسه می زنند، چرا باید با انسان هایی همچون پدرم، سیامک پورزند، که به انسانیت ایمان دارد و همواره روزنامه نگاری متعهد بوده است مانند یک جانی و مجرم خطرناک برخورد شده باشد؟ "
می خواهم پدرم را ببینم. می خواهم پدرم بتواند مادرم را در آغوش بگیرد. می خواهم آن ها بتوانند در آغوش یکدیگر از دلتنگی روزگار گریه کنند. می خواهم خواهرانم پدرشان را ببینند و حضور او را احساس کنند. خانواده سیامک پورزند مدت هاست که بی صبرانه در انتظار دیدار این مرد که سال ها رنج کشیده است هستند. ما سخت دلتنگ او هستیم. ما می خواهیم از او پرستاری و پذیرایی کنیم. بگذارید ایران را ترک کند. بگذارید سرزمینی را که یک عمر عاشقانه دوست داشته است ترک کند. بگذارید سرزمینی را که حالا برایش تبدیل به زندانی غریب شده است ترک کند. بگذارید سیامک پورزند به خانواده اش بپیوندد. بگذارید تا پس از این سال های سخت، عشق ما را نسبت به خودش حس کند. بگذارید سیامک پورزند تا زنده است به آغوش خانواده اش بازگردد. او 76 ساله است، بیمار است و هیچ کس را در ایران ندارد. بگذارید پدرم را تا زنده است ببینم!

نمی دانید چه قدر غمگین می شوم وقتی می بینم که بسیاری از بهترین نویسندگان و هنرمندان ایران باید عمر خود را در فقر و تنهایی غربت سپری کنند. دیگر به جایی رسیده که حتی فکر کردن درباره بازگشت به ایران برای بسیاری از این نویسندگان و هنرمندان ممنوع است چه برسد به بازگشت به ایران. یکی از این نویسندگان سرشناس که واقعا برای سال های طولانی تنها و فراموش شده ماند، خانم شهرنوش پارسی پور، است. این روزها اسم این نویسنده ارزشمند ایرانی را بیشتر می بینم و می شنوم. اما حقیقتا چه کسی می تواند تنهایی و سختی سال های متمادی غربت را برای او جبران کند؟
شنیدن صدای خانم پارسی پور از رادیو زمانه همیشه در من احساس آرامش به ارمغان می آورد. در برنامه اش او کتاب های تازه انتشار یافته را مورد بررسی قرار می دهد و با صدا و لحنی دلنشین با شنوندگانش درباره داستان این کتاب ها صحبت می کند.
برای شنیدن برنامه رادیویی خانم شهرنوش پارسی پور از رادیو زمانه این جا را کلیک کنید.
برای خواندن شرحی کوتاه از زندگی و آثار ادبی اواین جا را کلیک کنید.
به امید شادی، تکرار می کنم: شادی، این نویسنده بی نظیر عصر ما...
امروز که به تاریخ میلادی روز هفتم ماه هفتم( جولای) سال دو هزار و هفت (7-7-7) است، به عقیده بسیاری روز خوش شانسی است. بسیاری از جشن های عروسی سال امروز برگزار می شود. اما جالب ترین جشن امروز در غرب، جشنی است که الگور به راه انداخته است. امروز، شنبه، ال گر— معاون اسبق رییس جمهور آمریکا، رییس " اتحادیه حفظ آب و هوای محیط زیست" وپرچمدار فعالیت های مربوط به محیط زیست و گرم شدن فزاینده زمین— میزبان " زمین زنده" است. زمین زنده، نام یک سری از کنسرت هایی است که امروز در چندین قاره برگزار می شود. هدف از طراحی و برگزاری چنین برنامه وسیعی، تشویق مردم جهان برای پیوستن به فعالیت های گسترده برای حفظ زمین و محیط زیست است. در برگزاری این کنسرت تلاش شده است تا از طرق و امکاناتی استفاده شود که کمترین آسیب را به محیط زیست می رساند.
کنسرت های " زمین زنده" که شامل 100 قسمت است ودرهشت شهر دنیا برگزار می شود، به نحوی طراحی شده تا برای 2 میلیارد نفر در سراسر جهان از طریق تلویزیون، رادیو و اینترنت قابل دسترسی باشد. " زمین زنده" بزرگترین و بلند پروازترین رویداد خیرخواهانه قرن شناخته شده است که حتی کنسرت زنده ایدز سال 1985 و کنسرت زنده 8 در سال 2005 را تحت شعاع قرار می دهد. " زمین زنده " امروز در شهرهای لندن، نیویورک، جانسبرگ، ریوده جنیرو، شنگهای، توکیو، سیدنی و هامبورگ برگزار می شود. خوانندگان و گروهای موسیقی اجرا کننده در این سری کنسرت ها مدونا، گروه رد هات چیلی پپر، اسمشینگ پامپکینز، گروه دیو متیو، جان میر، بیستی بویز، و گروه پلیس هستند.
ای کاش یکی از شهرهای ایران ما هم می توانست میزبان یکی از این کنسرت ها باشد!
برای دیدن وب سایت"زمین زنده" این جا را کلیک کنید.
برای تماشای پخش زنده این کنسرت ها در شهرهای مختلف این جارا کلیک کنید.