11 Feb 2009
دلم برای آدم های "سلام سینما" تنگ است...
امروز فیلم "سلام سینما" ساخته محسن مخملباف را با شاگردان کلاس فارسی ام تماشا کردیم. این فیلم ذهن دلتنگ من را با خود به خاطرات دوردست سال های زندگی در تهران برد. یادم آمد که با لیلی، خواهرم، به سینما آزادی رفتیم و این فیلم را دیدیم. هرچه فکرمی کنم یادم نمی آید که 14 سال پیش چه واکنشی نسبت به این فیلم داشتم. اما خوب می دانم که امروز در هنگام تماشای این فیلم هم خندیدم و هم اشک ریختم. یادم آمد به ملتی که به اندازه 70 میلیون نفر خیال و آرزو دارد. یادم آمد به ملتی که مردمش رنج دیده اند و خیلی از آنها خوب می دانند که محرومیت از امکانات و فرصت ها چه طعم تلخی دارد. یادم آمد به مردمی که مفهوم "امید" را در وجود خود حک کرده اند.
وقتی که آن دختر 16 ساله "آزاده زنگنه" جلوی دوربین داد می زد، می خندید و گریه می کرد و می گفت که می خواهد بازیگر بشود و اینکه حاضر است برای تحقق این آرزو هر کاری بکند، یادم آمد به هزاران آزاده دیگر که در گوشه گوشه ایران شب ها با هزار و یک آرزو به خواب می روند. یادم آمد که خودم هم روزی یکی از آن آزاده ها بودم. شاید یک آزاده خوشبخت. آزاده ای که تا به امروز رویاهای بسیاری از آزاده هایی که در ایران هستند را در واقعیت تجربه کرده است. آزاده ای که هر کاری دلش خواسته کرده است و به هر کجا عشقش کشیده رفته....آزاده ای که با وجود این همه رویای به حقیقت پیوسته غمگین است. آزاده ای که همچون یک ماهی بی نهایت آزاد، در اقیانوسی بیکران شنا می کند و برای تنگ کوچکی که سال هاست بدرودش گفته ، اشک می ریزد. آزاده ای که دلش برای آزاده های آن تنگ کوچک لک زده است. آزاده ای که دلش برای آدم های "سلام سینما" پر می کشد. آزاده ای که دلش می خواهد شبانه تبدیل به اسبی بادپا و شجاع شود و ازاین همه انجماد اطرافش بگریزد . راستی چرا آزادی اینقدر سخت است؟
19 Jan 2009
یک نماد روشنفکری در آمریکا
یادم می آید که چند ماهی طول کشید تا چشمانم به دیدن کوفیه(شال گردن راه راهی که نماد ملی گرایی و استقامت فلسطین است) دور گردن دوستان در دانشگاه عادت کرد. اوایل، از اینکه دوستانم به راحتی کوفیه را با همه جور لباسی به گردن می انداختند متعجب می شدم. با دیدن کوفیه یادم می افتاد به فیلم های جنگ ایران و عراق و یا قلک های کوچک پلاستیکی که در دبستان های تهران پخش می کردند تا کودکان ایرانی برای خواهر و برادران فلسطینی خود پول جمع کنند. با دیدن کوفیه یادم به ماموران بسیجی خشمگینی می افتاد که کوفیه به گردن و تفنگ به دست حتی در سربالایی های درکه و دیزین و توچال دنبالمان می کردند. با دیدن کوفیه یادم به لحظاتی می افتاد که ماموران کوفیه به گردن غرور دخترانه مان را با فریاد در خیابان مانند شیشه ای شکسته، هزار تکه می کردند.
اما من حالا در یک دانشگاه لیبرال آمریکایی درس می خواندم. در این محیط لیبرال حق نداشتم از دوستانم بپرسم :" آخه چرا این شال گردن را به گردن می اندازید؟ این پارچه راه راه سیاه و سفید که حتی به لباستون هم نمی آد. تیپتون رو بهم می زنه...." می ترسیدم که در جواب چنین سوالی به من لقب "سنت گرا" بدهند و فکر کنند که اساسا با فلسفه سیاسی آن ها مخالف هستم. اگر هم نظرشان درباره من اینگونه عوض می شد، دیگر در دانشگاه لیبرالی که درس می خواندم و در میان دوستانم احترامی برایم باقی نمی ماند. این بود که ماه های زیادی سکوت کردم و تنها به رفتار، لباس ها و حرف هایشان به دقت توجه کردم. خوابگاه دیوار اتاق دوستانم معمولا پر بود از پوسترهای چه گووارا، کارل مارکس، باب مارلی، عکس های تظاهرات علیه جلوگیری از سقط جنین و تظاهرات ضد جنگ افغانستان و عراق. به علاوه این پوسترها و عکس ها، دخترها به دیوارهای اتاقشان پوسترهای فمینیستی دهه 50 آمریکا را آویزان می کردند. در این پوسترها که زنی بازویش را نشان می داد، با حروفی بزرگ نوشته شده بود: "ما می توانیم انجام دهیم." در اتاق دوستانم معمولا از کوفیه به جای پرده و یا رومیزی استفاده می شد.
در ذهن ایرانی من، اتاق این دوستان به نظر پر از تضاد می آمد. با خودم فکر می کردم: "اگر این ها کوفیه دارند، پس یعنی با سیاست های دولت هایی مثل جمهوری اسلامی ایران موافق هستند. اما در این صورت چطور می توانند همزمان موافق سقط جنین و یا مارکس هم باشند. اگر ایران بودند که کمیته به خاطر بی حجابی و حضور در چنین تظاهراتی می گرفتشان." مدت ها طول کشید تا پذیرفتم که این سمبل ها و شعارها در یک محیط لیبرال آمریکایی، تعاریف متفاوتی پیدا می کند. کم کم فهمیدم که مثلا کوفیه برای دوستان لیبرال من، یک علامت کلی از مبارزه با ناحق است . به این نتیجه رسیدم که تنها من هستم که با دیدن کوفیه صدای عربده ها، پوتین ها وتصویر تفنگ های ماموران کمیته برایم تداعی می شود. برای دوستانم، در عوض، کوفیه علامتی از شور و حق طلبی جوانی بود. کم کم حتی کوفیه ای که به من هدیده شده بود را به گردن می انداختم و با آن دور از چشم کمیته چی ها به مهمانی های شبانه دانشگاه می رفتم.
این روزها بسیارند جوانانی که در آمریکا برای همدردی با مردم فلسطین، کوفیه ای به دور گردن می بندند. چندین کافی شاب و رستوران و قلیانی فلسطینی و عرب در شهرهای مختلف آمریکا می شناسم که چند سال گذشته کارشان رونق گرفته است. در جریان جنگ افغانستان، عراق و ماجرای فلسطین، خشم، حس گناه و حق طلبی جامعه ی روشنفکر آمریکا به استقبال از جلوه های فرهنگ عرب منجر شده است. کوفیه، اکنون همچون نمادی از لیبرالیسم و روشنفکری در جامعه آمریکا پذیرفته شده است. خوشبختانه فرهنگ کوفیه در آمریکا ضد خشونت ورزی است. درست برعکس تصاویری از خاطرات کودکی ام که در آن افرادی که کوفیه داشتند، به خشونت ورزی افتخار می کردند و به نام مامورین کمیته شادمانی های کوچک را از مردم می گرفتند.
18 Jan 2009
نگران شیرین عبادی ام !
گذشته ام در ایران به کشتی ای می ماند که در اقیانوسی بی کران و در پیچیدگی زمان غرق شده است. تنها خاطره چند انسان یگانه و به یادماندی است که ذره ای امید در قلبم باقی گذاشته است. تنها این خاطرات پراکنده است که مرا وادار می کند به روزی بیاندیشم که کشتی غرق شده و گم شده ام را باز خواهم یافت. شیرین عبادی یکی از آن انسان هایی است که خودش و خاطراتش همواره برایم امید بخش بوده است. آغوش او، نگا ه پر از محبتش و شجاعتش همیشه به من آرامش می دهد. تا به حال چندین بار در دشوارترین روزها و شب های زندگی ام آغوش گرم او به من آرامش خاطر داده و احساس امنیت عجیبی در وجود مضطربم آفریده است.
وقتی مادرم به جرم شرکت در کنفرانس برلین دستگیر شد، شیرین مرا برای چند روزی به خانه خودش برد. او می خواست من در آرامش خانه اش و دور از هیاهوی سیاسی، امتحانات ترم را به پایان برسانم. در آن مدت کوتاه روزها با دوست کودکی ام، نرگس، درس می خواندیم و گاهی با هم خیالبافی می کردیم و درباره آینده حرف می زدیم، رازهای دخترانه را به هم می گفتیم و می خندیدیم. در حین پچ پچ کردن های دخترانه و خنده ها صدای شیرین را از بیرون اتاق می شنیدیم: " دخترها، درس هاتون تموم شد یا اینکه دارین وقت تلف می کنین؟" من و نرگس ناگهان ساکت می شدیم و هراسان دفتر و کتاب را دوباره باز می کردیم.
یکی از شب های امتحان که در خانه شیرین بودم، صدای نرگس، نگار و شیرین را از اتاق خواب شنیدم. هرسه به قهقهه می خندیدند و بریده بریده داستان هایی آشنا برای یکدیگر تعریف می کردند. صدای شادی این سه زن برایم به آهنگ دلنشین غمگینی می ماند که مرا به یاد مادرم می انداخت. یادم آمد به همه آن شب هایی که بی صبرانه منتظر مادرم می ماندم.
در مدتی که مادرم زندانی بود، شیرین چند بار مرا خودش به مدرسه برد. یکی از آن روزها، جلوی در مدرسه دستانم را در دستش فشرد و گفت: " دخترم، می دونی بهترین هدیه ای که این روزها می تونی به مامانت بدی چیه؟ یک کارنامه پر از نمره های درخشان."
یک شب دیگر وقتی که من در اتاق نرگس درس می خواندم، صدای نرگس، نگار و شیرین از اتاق خواب به گوشم می رسید. این سه زن گل می گفتند، گل می شنیدند و می خندیدند. در حالی که به کتاب زیست شناسی ام خیره شده بودم، ذهنم به شب هایی پرواز کرده بود که مادرم از دفتر وکالت برمی گشت، مرا در آغوش می گرفت و برای مدتی طولانی با هم گپ می زدیم و می خندیدیم. در حالی که در رویاهایم پرسه می زدم، صدای شیرین را از اتاق خواب شنیدم که می گفت: " آزاده، دخترم، تنها ننشین توی اتاق. بیا پیش ما دخترم." با خودم فکر کردم: " از کجا می دونه که من توی سرم چی داره می گذره؟" آهسته و با تردید به سوی اتاق خواب قدم برداشتم. شیرین دستم را در دستانش فشرد و مرا در آغوش گرفت. چه قدر آغوشش به آغوش گرم مادرم می ماند. دلم برایش پر می زد. اما در آغوش شیرین احساس امنیت عجیبی می کردم. آن شب گویا قراردادی نانوشته در گوشم زنگ می زد و نوید می داد تا وقتی مادرم آزاد شود و به خانه برگردد، شیرین مادرم خواهد بود. من هم به این سه زن پیوستم و ساعتی با هم حرف زدیم و آن قدر خندیدیم که اشک از چشم ها روان شد.
چند ماه پس از برگزیده شدن شیرین به عنوان برنده جایزه صلح نوبل، شیرین را در واشنگتن دی سی دیدم. در آن ایام زندگی خانواده من زیر و زبر شده بود. مادرم حالا اسیر تبعید شده بود. پدرم که روزنامه نگار بود از خیابان های تهران ربوده شده بود و در زندان های نا شناس اسیر بود و شکنجه می شد. و من...و من حالا تنها یک دانش آموز مهاجر یک دبیرستان آمریکایی بودم. آن روز به سخنرانی شیرین که در نزدیکی دبیرستانم برگزار می شد، رفتم. نرفته بودم که به حرف های برنده جایزه صلح نوبل درباره آینده ایران گوش کنم. ایران را از من ربوده بودند، رفته بودم که تنها چهره مهربان شیرین را از دور ببینم و روزهای طلایی گذشته را در خلوت خودم به یاد بیاورم. جمعیتی از ایرانیان مشتاق از شیرین که راهی سالن سخنرانی بود استقبال می کردند. من در گوشه ای از جمعیت ساکت ایستاده بودم و نگاه می کردم. نمی خواستم جلوتر بروم و به او سلام کنم. با خودم فکر کرده بودم: " آزاده، فکر می کنی اصلا تو رو به یاد بیاره؟" در حالی که در افکارم غرق بودم، خانمی بر شانه ام زد و به من گفت که خانم عبادی از قرار می خواهد مرا ببیند. سرم را به سوی شیرین چرخاندم و دیدم که با چشمان مهربانش به من خیره شده است. با شتاب به سویم آمد و گفت: "دخترم!" اشک در چشمانم جمع شده بود. در آغوشم گرفت. هر دو اشک می ریختیم. زندگی هیچ شباهتی به بار آخری که شیرین را در تهران دیده بودم نداشت. همه چیز و همه کس در زندگی ما دو نفر جا به جا شده بود. ما هر دو برای زندگی ای که در ناکجا آباد زمان گم شده بود و از دست رفته بود اشک می ریختیم. عجیب است که حتی جایزه صلح نوبل نمی تواند آرامش و صلحی را که از زندگی ما ربوده شده جبران کند. صدای پچ پچ مردم را می شنیدم که می گفتند: " این دختر کیه؟ دخترش که نیست. فامیلشه؟" کسی در میان جمعیت گفت: "دختر مهرانگیز کار..."
شیرین به خبرنگارانی که می خواستند با او مصاحبه کنند گفت که وقت ندارد و به آنها وعده داد که پس از سخنرانی اش مصاحبه خواهد کرد. دست مرا گرفت و با هم به نزدیک ترین کافه آن حوالی رفتیم. نیم ساعت به سخنرانی اش مانده بود و در این مدت کوتاه می خواست برایش از زندگی ام بگویم. دستم را در دستان گرمش فشرد و گفت: " دخترم، می دونی که ما همه منتظر اون روزی هستیم که تو مثل ستاره بدرخشی؟ " صدای مادرانه اش برایم روزهای پر از فراز و نشیب زندانی بودن مادرم در تهران را تداعی می کرد. آن روزها با همه سختی پر از زندگی بود . شیرین همچون فرشته آرامش بخشی از درون کشتی غرق شده گذشته ام ظاهر شده بود و حالا باید می رفت. دلم می خواست نرود. کاش می شد بماند و مادرم را از این تبعید و غربت لعنتی نجات بدهد، شاید نمی توانست. نمی دانم. دلم می خواست این فرشته پدرم را که جایی در اعماق اقیانوس خاطراتم و در گوشه ای از این کشتی غرق شده بود و زیر شکنجه ناله می کرد را نجات بدهد، شاید نمی توانست. نمی دانم. در هر صورت فرشته باید می رفت و به زندگی اش می رسید. شیرین باید می رفت و به راه پر از ماجرا و خطر ادامه می داد.
سال 2005 با نگرانی و اضطراب تصمیم گرفتم برای دیدن پدرم که حالا در نتیجه تحمل زندان های زیرزمینی و مخوف ، بیمار و مرعوب بود راهی تهران بشوم. در مدت کوتاهی که در تهران بودم، شیرین را دوباره دیدم. او به دیدنم آمد. همچون دیگر دوستان مهربانم در تهران، نگران امنیت من در ایران به نظر می آمد. به آسانی می توانستم حدس بزنم که دلش می خواهد هراسان بگوید: "آزاده، دخترم، چرا برگشتی؟ نباید به ایران برمی گشتی." در مدت کوتاه سفرم به ایران، این جملات را بارها و بارها از دوستان و آشنایانی که نگران من بودند شنیدم. اما شیرین سعی کرد تا نگرانی اش را از من مخفی کند. او با صدایی رسا گفت: " آزاده، دخترم، هیچ کس نمی تواند تو را اذیت کند. کسی نمی تواند برای دختر من مزاحمتی ایجاد کند. تا من هستم ، تو نباید نگران هیچ چیز باشی. خوب کردی که به دیدار پدر آمدی، دخترم !" سپس بر چهره پر از مهرش لبخندی نشست. در آغوشم گرفت و من هم باری دیگر به آغوش مادرانه و توانای او پناه بردم. در محفل گرم دوستانی که به دیدن من و پدرم آمده بودند، در کنار شیرین نشستم. آن شب درحالی که همه از نگرانی های خود و سفر غیرمنتظره من به ایران می گفتند، من با شیرین از خاطرات کودکی و نرگس و نگار سخن می گفتیم و به داستان های ترسناک ، که حالا خنده دار به نظر می رسیدند می خندیدیم. آن شب شیرین در من قدرتی نهفته را بیدار کرد و نگذاشت به اضطراب و ترسی که در خانه موج می زد تن بسپارم.
سه سال بعد(سال 2008) شیرین را در بوستون دیدم. به نظر بسیار خسته می آمد و انگار در چشمانش که همیشه امید می درخشید، پرده ای از رخوت نشسته بود. آن شب او مرا به چند زن برجسته دیگر که برنده جایزه صلح نوبل بودند، به عنوان دخترش معرفی کرد. شب بسیار به یادمادنی ای بود! همکاران شیرین که همگی زنانی برجسته و کارآمد بودند مرا با گرمی در جمع خود پذیرفتند. همه مشتاق بودند که دختری را که شیرین به آسانی "دخترش" می خواند، بشناسند. آن شب هنگام خداحافظی شیرین دست های کوچکش را بر شانه هایم گذاشت، به چشمانم خیره شد: " دخترم، یک قولی به من می دی؟ مواظب دوست خوب من باش. مواظب مادرت، مهری، باش !" در چشمان ما هردو نگرانی برای مادرم آشکار بود. اما، سال ها بود که من و شیرین به جای نگرانی، با هم از توانایی، امید و جسارت سخن می گفتیم.
اکنون به خانه و دفتر شیرین عبادی، همان ساختمانی که روزی پناهگاه من بود و در نبود مادرم از خانه ماتم زده ام به او پناه برده بودم، حمله شده است. چندین سال است که به خانه من و خانواده ام حمله شده است . پدرم را در نهایت بی رحمی مدت ها در حبس نگاه داشتند و امید را در او نابود کردند. مادرم را به غم بی درمان تبعید دچار کردند و لبخند را از چهره زیبایش ربودند. و حالا نوبت زنی است که سال ها در دشوارترین شرایط نقش مادری توانا را برایم ایفا کرده است؟ حالا نوبت برنده جایزه صلح نوبل شده است؟ مگر آن ها چه کرده اند که سزاوار این همه تهمت و اذیت و آزار باشند؟
برای شیرین نگرانم. می دانم که ما نمی گذاریم نگرانی و ترس بر وجودمان چیره شود. اما من دیگر نمی توانم این حس نگرانی را پنهان کنم. از این که شیرین همچون مادرم به سرنوشت تلخ تبعید دچار شود سخت وحشت زده ام. از روزی می ترسم که او هم مجبور شود در فراموش خانه تبعید ساعت های متمادی در کافه های اروپا و آمریکا بنشیند و به گذشته از دست رفته اش فکر کند. از روزی می ترسم که شیرین هم مجبور بشود امیدها و زحماتش را در گورستان یخ زده تبعید به فراموشی بسپارد. از روزی می ترسم که شیرین هم در تبعید گم بشود.
برای فرشته کشتی غرق شده گذشته ام نگرانم. من نگران شیرین عبادی ام !
این مطلب در وبلاگ انگلیسی آزاده پورزند به زبان انگلیسی قابل دسترس است.
www.azadehpourzand.blogspot.com
16 Jan 2009
یخبندان
این جا یخبندان است. نگاه آدم ها در جستجوی ذره ای هوای گرم به هم گره می خورد. با پوتین های زشت و کهنه و چندین لایه از لباس و شال گردن در پیاده رو به تندی راه می روم. اسپارتاکوس می خواهد به اتاق کوچک و گرم و نرمش برسد. بخار نفسم جلوی چشمانم را گرفته است. عینکم بخار کرده است و دسته هایش مثل دو تا قندیل بزرگ روی گوشم سنگینی می کند. نوک دماغم را نمی بینم، ولی می دانم مثل لبو بنفش شده است. سرم را پایین انداخته ام و تند تند راه می روم. اسپارتاکوس دارد به خانه نزدیک می شود. یخبندان است. انگار پا روی پای کسی می گذارم. دستم را روی کلاهم می گذارم که نیفتد. بالا را نگاه می کنم. بدن یک آدمی را در کم تر از یک قدمی ام بی حرکت ایستاده احساس می کنم. گردنم را کج می کنم تا از پشت شیشه های بخارکرده عینکم چهره آدم بی حرکت را ببینم . او هم خودش را در چندین لایه از لباس پنهان کرده است. تنها دو چشم و سبیل هایش از زیر آن همه کلاه و شال گردن معلوم است. مردی است غریبه و من روی پایش پا گذاشته ام. آرام پایم را از روی پایش برمی دارم و می گویم: " ساری!" می گوید :" ایتز اکی!" و اسپارتاکوس دوباره به سمت اتاقک گرمش قدم برمی دارد. پیروزی و فتوحات و یا شکست برایش هیچ اهمیتی ندارد. فقط می خواهد زودتر به اتاقش برسد و مثل یک حلزون در قطب مانده به زیر لحاف صورتی اش برود. این جا یخبندان است
27 Aug 2008
استعاره در بستر سیاسی

چندی است که به سینما، ادبیات و موسیقی دوران فرانکو در اسپانیا بسیار علاقه مند شده ام. در حالی که هنر این عصر اسپانیا به خودی خود برایم جذابیت هایی دارد، شباهت های آن با سینما، ادبیات و موسیقی معاصر ایران در پیچیدگی و استفاده هوشمندانه از استعاره برای بیان نارضایتی سیاسی و اجتماعی مرا شگفت زده می کند. به طور مثال می خواهم در این جا کمی درباره فیلم "رشد پرنده های سیاه" (کریا کؤروس-1975) نوشته و ساخته کارلوس سؤارا بنویسم.
کارلوس سؤارا کارگردان بنام اسپانیایی است و علاقه او به مسایل سیاسی، اجتماعی و به خصوص روانشناسی در فیلم هایش همواره نمایان است. "رشد پرنده های سیاه" برای او جوایزی معتبر از جمله جایزه ویژه داوران کن را به ارمغان آورد. خلاصه ای بسیار کوتاه از فیلم به شرح زیر است: (البته فیلمی چنین عمیق و قوی را نمی شود در چند خط توصیف کرد.)
اگر تماشاگری تاریخ معاصر اسپانیا را نداند، ممکن است اصلا متوجه زمینه سخت سیاسی داستان این فیلم نشود. حال آن که فیلم برای یک تماشاگر آگاه از تاریخ اسپانیا دارای مفهوم و ارزش سیاسی است و به احتمال می تواند روایت هنرمندانه و هوشمندانه کارگردان را از نارضایتی و خفقان سیاسی در طول فیلم درک کند. به نظر من، بسیاری از کارگردانان و هنرمندان معاصر ایران نیز همچون کارلوس سؤارا به زیبایی و با زیرکی از فن پیچیده استعاره در آثار هنری خود استفاده می کنند تا بلکه با وجود سانسور بتوانند مشکلات اجتماعی و سیاسی را در لایه هایی پیچیده از نماد و استعاره بازگو کنند. مبارزه هنرمندانه آن ها با سانسور بسیار ارزشمند است.
4 Aug 2008
چهار سال پیش

چهار سال پیش وقتی از مسافرت بسیار کوتاهم به ایران بازگشتم، آن قدر عصبی و رنجیده بودم که حتی کادوهایی که عزیزترین دوستانم در طول این سفر برایم آورده بودند را به گوشه ای پرت کردم و هیچ وقت حتی نگاهی هم به آن ها نکردم. فقط دلم می خواست همه چیز را از یاد ببرم. برای اولین بار در زندگی ام تصمیم گرفته بودم که خاطرات خوب و بد زندگی گذشته ام را در ایران فراموش کنم. حتی دلم می خواست نام دوستانم را از یاد ببرم. نمی دانم چگونه همه آن احساسات ضد و نقیض را توصیف کنم.
"اکنون
با دست های تو
که دریچه ها به بی نهایت می گشاید،
از اتاق کوچک خود
سخن ها دارم.
ای بیکرانه!
خاک را پهنا مگرچند است
که با هم زیستن را
این گونه دشوار می کند..." ع. کوثری
بهار، دی 1383
اشک در چشمانم جمع شده بود. دلم می خواست با تمام وجود به سوی تمام خاطراتم با او بدوم. حتی حاضر بودم همان سفر کوتاه به ایران که بیشتر به "آلیس در سرزمین عجایب" می ماند تا بازگشت به خانه، را دوباره تکرار کنم و دوباره بهار "همه می میرند" را در دستانم بگذراد. حتی او هم آن خاک را ترک کرده است. همه رفته ایم و یا داریم بار سفر می بندیم. هیچ اثری هم از ما باقی نمانده است.
"همه می میرند" را شروع کرده ام و هنوز چندین صفحه به پایان داستان مانده است. دلم می خواهد چند سطری از داستان را این جا نقل کنم:
"لبه پیراهن خواب را روی پاهای خود کشید و دوباره روی فرش چمبره زد. اما همان صدای زنگ در توانسته بود آرامش مطلقی را که در آن بسر می برد بهم بزند. اکنون، وجود جهان را در آنسوی در حس می کرد و دیگر نمی توانست با خود تنها باشد. نگاهی به آباژور پوستی، صورتکهای ژاپنی، و همه اشیا تزیینی دیگری انداخت که آنها را یکی یکی و با دقت انتخاب کرده بود و هر کدام لحظه های پرارزشی را به یاد او می آورد، اکنون همه خاموش شده بودند، آن لحظه ها محو شده بود، لحظه حال نیز همچون بقیه محو می شد و می رفت. دخترک پرشور مرده بود، زن جوان سیری نا پذیر به زودی می مرد، و هنرپیشه بزرگی که او با آن همه اشتیاق آرزوی شدنش را داشت ، او نیز می مرد. شاید نامش برای مدتی در خاطر مردم می ماند. اما آن طعم غریبی که او از زندگی حس می کرد،آن آتشی که در دلش زبانه می کشید، آن زیبایی شعله های سرخ و گنگی جادوی شان دیگر به یاد هیچکس نمی ماند." (ص 30)
شاید هم هنوز اثری از وجود ما در آن سرزمین باقی مانده باشد: میز تحریری که در زیرزمین خانه این و آن خاک رنگ آن را مات کرده است، مبل های رنگ پریده، لیوان های لب پر، آلبوم های عکس بچگی ام. اصلا دیگر چه فرقی می کند؟ نمی دانم!
17 Jun 2008
آیا مذهب باعث خشونت می شود؟

دیروز مطلبی به نام " آیا مذهب باعث خشونت می شود؟" نوشته ویلیام ت. کاوناق، در ژورنال دانشکده دین شناسی دانشگاه هاروارد خواندم. این مطلب مفصل با عکسی تکان دهنده و زیبا آغاز می شود. این عکس تصویر یک تفنگدار افغان ضد طالبان است که در کنار تانک و جا نمازش نشسته، دست هایش را به آسمان بالا برده و هنگام غروب آفتاب نماز می خواند. در این مطلب نویسنده می کوشد تا طرز تقکرمعمول درباره خطر مذهب برای ترویج خشونت را به چالش بکشد. مطلب این گونه آغاز می شود:
" همه می دانند که مذهب ظرفیت خطرناکی برای ترویج خشونت دارد. این برداشت از مذهب اندیشه رایج درجوامع غربی است. چنین طرز فکری درباره مذهب زیربنای بسیاری از سیاست های غرب( از محدود کردن نقش عمومی مذهب در جامعه گرفته تا سیاست صدور دموکراسی به کشورهای خاورمیانه) است. در این مقاله می کوشم تا اندیشه معمول غرب درباره طبیعت خشونت زای مذهب را به چالش بکشم. اما نقد من از این طرز تفکر با نحوه انتقاد افرادی که خود را مذهبی می نامند متفاوت است."
یکی ار اساسی ترین پرسش های کاوناق، نویسنده این مقاله، تعریف مفهوم "مذهب" است. پس از بررسی برخی از تعاریف مکتوب، او به این نتیجه می رسد که هیچ فیلسوف، محقق و نویسنده ای موفق به ارایه تعریف دقیقی از مفهوم مذهب نشده است. به طور مثال جداسازی مرزهای مذهب برای بسیاری از دانشمندان مسابل دینی و اجتماعی امری دشوار است. برخی از این تعاریف به شرح ذیل است:
به گفته جانوتون ز. اسمیث، مذهب آفریده مطالعات دانشمندان است...مذهب به خودی خود وجود ندارد و موجودیت آن مستقل از مطالعات بشریت نیست.
براین سی. ویلسون معتقد است که نا توانی در تعریف مذهب یکی از نشانه های وجوه تعصب آمیز علم اصول است که بیشتر در علم مطالعات مذهبی آشکار شده است.
تیموتی فیتزگرالد ادعا می کند که هیچ تعریف منسجمی از مذهب وجود ندارد. او معتقد است که به کلمه مذهب باید به عنوان فرمی از پیچیده سازی و فتنه سازی نگاه شود.
کیمبال هم در نوشته های خود ذکر کرده است که هرگاه از شاگردانش معنی مذهب را جویا می شود، آن ها به نحوی شگفت انگیز در افکار خود مردد می شوند و در نهایت نمی توانند معنایی دقیق از مذهب ارایه دهند. اما کیمبال این عدم توانایی در تعریف مذهب را نشانه ای آشکار از روزمرگی این مفهوم می داند.
با ذکر موارد فوق، نویسنده نتیجه گیری می کند که اگر تعریفی دقیق( با مرزبندی های مشخص) از مذهب در دسترس نیست، تقسیم تفکر دنیا به دو بخش "مذهبی" و "سکولار"، تقسیمی تقریبا بی پایه است که اساس منطقی ندارد. او می افزاید: " آن چه سکولار شناخته می شود مانند مکاتبی همچون ملی گرایی و لیبرالیسم می توانند به اندازه آن چه مذهب خوانده می شود، مطلق گرا، تفرقه انداز و غیر منطقی باشند. مردم به بسیاری دلایل می توانند دست به کشتن یکدیگر بزنند(...) بحث من این است که جداسازی خشونت مذهبی و سکولاریستی امری سودمند نیست و در واقع گمراه کننده است که به پیچیده تر شدن قضیه منجر می شود."
فرازهایی از این مطلب به من یادآوری کرد گروه هایی که در خاورمیانه و در زادگاهم ایران در حال چالش با یکدیگر هستند و ضمن آن مردم را به دو طیف فکری تبدیل کرده اند، در نهایت رفتارشان به جامعه سودی نمی رساند و از خشونت ها نمی کاهد. به نظر می رسد برای کاستن از نگرانی ها نمی توان فقط به نقد مذهب پرداخت. بلکه بهتر است خشونت، ریشه ای به بحث گذاشته شود.
از هر زاویه ای که به موضوع نگاه کنیم، می بینیم این تاکید اغراق آمیز است که دین جامعه را در غرب، شرق، شمال و جنوب به خشونت می کشاند. حال آن که به تجربه دیده ایم در جایی تاکید بر مذهب منشا خشونت می شود و جای دیگر تاکید بر سکولاریسم. آیا نمی شود خشونت را بدون مرزبندی های دینی و غیردینی، بر پایه نمونه های واقعی بررسی کرد؟ آیا نمی شود به جای تکرار این که تنها دین مایه خشونت است همه عوامل خشونت زا را بررسی کرد؟ آیا نمی شود در هر جامعه متناسب با ویژگی های آن جامعه شیوه های کنترل و مهار خشونت را پیدا کرد و به اجرا گذاشت؟
پرسش ها بسیار است و تاکید بر این که خشونت فقط از دین سرچشمه می گیرد مبنای علمی ندارد.
5 Jun 2008
بی نام
چندین
سال از آن جرقه پر از امید و احساس که در چشمهایم و وجودم آشوب کرد، می گذرد. چه ساعت
ها که با او گذراندم. چه قدر برای هم داستان تعریف کردیم. الکساندر برایم از شگفتی های کشورش، آمریکا ،می گفت و من برایش از خاطرات ایرانم تعریف می کردم. چه قدر با هم خندیدم و
گریه کردیم. چه قدر در چشمان هم آینده را بی تابانه جستجو کردیم. عشقی بود فرای
حرف های این زمین گرد. بلند پرواز بود و رویاپرداز...معصوم تر و شاید محتاط تر از آن
بودیم که حتی دست دیگری را نوازش کنیم. روزها و ماه ها و چند سالی گذشت تا بالاخره
روزی زیبا رویی خداگونه او را با خودش برد. من ماندم و بلور هزار تکه شده
آرزوهایم...ماه ها احساس می کردم چشمانم از حدقه درآمده است. دلم را جادوگری کثیف
با ناخن های چندش آورش چنگ می زد و خون در گلویم خشک می شد. اشک ریختن را، گریه
کردن را سخت از یاد برده بودم. به تکه گوشتی می ماندم که از خودش به حد مرگ بیزار
بود. حتی به یاد آوردن رویاهایم در کنار او مرا دچار انزجار می کرد، تهوع امانم
نمی داد. به هر آن که در گوشه آسمان نشسته بود و اسمش خدا بود التماس می کردم تا
به من جرات گریه کردن و خشمگین بودن بدهد. دلم می خواست حس کنم...حتی اگر آن حس،
تنفر بود....آرزوهای دور و درازم از بالای ابرها به خاک زیر پایم رسیده بودند و
حتی حشرات روی زمین به آن ها پشت می کردند. قریب به یک سال از آینه پرهیز می کردم.
دیدن چهره ام من را مضطرب می کرد. می ترسیدم یکباره آینه و خودم را با هم نابود
کنم.
در
این دوران تنفر از خود، لحظه ای به خودم آمدم و آزاده ای را دیدم که انگار بزرگ
شده بود، طعم گس عشق را مزه مزه کرده بود، تلخی شکست را که به زهرمار می ماند خوب چشیده بود.
آزاده ای را دیدم که در این جنگ تن به تن با خود هزار و یک اشتباه کرده بود. اشتباهاتی
که حالا فقط می شد به آن ها قاه قاه خندید و با پس لرزه هایش دست و پنجه نرم کرد...قهقهه
هایی که صدای دلخراشش مو را به تن سیخ می کند و استخوان ها را می لرزاند.
او
هنوز هم نمی داند که بر من چه گذشت. دانستنش اصلا چه سودی دارد؟ با هر مشقتی بود، حال زار من را نادیده گرفت و
دوستی مضحکمان را با چنگ و دندان حفظ کرد.
دوست
خوبی است. آن زیباروی خداگونه هم این روزها برایم دوست خوبیست. دوستشان دارم. دنیای
غریبی است...
1 Jun 2008
چرا آزاده؟
وقتی
دنیا آمدم، هرکدام از افراد خانواده نام
متفاوتی برای من در نظر داشتند: جیران، شیرین، گلی....اما فردای آن روزی که دنیا
آمدم، مامانم نام جدیدی برای من انتخاب کرد: آزاده. تولد من مصادف است با سالگرد
روزی که رضا شاه کشف حجاب را اجباری اعلام
کرد. در پی این سیاست جدید در مورد حجاب ، بی بی ( مادر بزرگ مامانم- جد من) که با
چادر نماز گل گلی به خیابان رفته بوده، گویا توسط نیروهای کشف حجاب کتک می خورد. این تجربه تلخ باعث می شود که بی بی چندین ماه خانه را ترک نکند. و حالا من درشرایطی
یه دنیا آمده بودم که حجاب برای زنان و دختر بچه های تازه بالغ اجباری بود. 49 سال
بعد از سیاست کشف حجاب رضا شاه و کتک
خوردن بی بی، پا به دنیایی گذاشته بودم که
این بار "بد حجابی" جرمی نابخشودنی بود. فکر می کنم که اسم
"آزاده" به خیال مامانم قرار بود من را از توهین و کتک و تحمیل حجاب و
خیلی قوانین عجیب و غریب دیگر محفوظ نگه دارد.
بعدها
که کمی بزرگ تر شدم، تلویزیون ایران هر شب فیلم مردان جوانی با ریش های بلند و
اصلاح نشده را نشان می داد که از زندان های عراق بازگشته بودند. مجری اخبار اعلام
می کرد: " آزادگان میهن شهید پرور ما امروز به وطن و به آغوش خانواده هایشان
باز گشتند". من در حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده بودم، از این که همنام
این مردان "ریشو" بودم حرص می خوردم. می رفتم سراغ مامان و بابا و به آن
ها می گفتم که اصلا از اسمم خوشم نمی آید. بعضی اوقات حتی به خاطر اسم
"آزاده" در عالم کودکی خودم اشک می ریختم.
بزرگ
تر که شدم فهمیدم که "آزادگان"
بسیار هم انسان های خوبی بودند که به خاطر حفظ مرزهای ایران جانشان را به خطر
انداختند و سال ها در زندان های عراق زجر کشیدند. اما اسم "آزاده" هنوز
هم برایم معما است. حداقل در خانواده ایی که من به دنیا آمدم، آن روزها از حس
"آزادی" خبری نبود. در ترس و اختناق زندگی می کردیم. یاد گرفته بودیم با
همان حس ترس و وحشت خوش بگذرانیم و به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم. اما هنوز هم از
حس "آزادی" خبری نبود.
این
روزها در اخبار و مقالات و کتاب های ایران اسم "آزاده" زیاد به گوشم می
خورد. بیشتر "آزاده" ها زنان جوان هم نسل من هستند. "آزاده"
ها امروز کارگردان تئاتر، نویسنده، دکتر،
مهندس، موسیقیدان و نقاش شده اند. برخی هم فعال حقوق زنان هستند. حتما "آزاده"
هایی هم در رویای اسمشان به فراموشی سپرده شده اند. هنوز هم دلم می خواهد از پدر و
مادر همه آزاده خانم ها بپرسم: " چرا اسم ما را در آن روزگار انقلاب و جنگ
آزاده گذاشتید؟"
